نگفته بودم اسفندها رو دوست دارم چون تموم میشه ... یه آرشیو می سازم از خاطراتم که هیچ کس نخونه جز تک و توکی که سر زده میان و نمیدونن چه خبره ، واسه نوشتنه خاطره هام از بچگی تا همین حالا ... واسه خودم می نویسم ، چون دوست دارم ، چون دوستی ندارم ، چون سعی نکردم - هیچوقت - که داشته باشم ، چون به هر دوستی قانع نبودم .... توی آرشیو اسفندهام دنبال هیچ چیزی نباشید - نه جمله بندی درست نه تاریخ دقیق نه غلط املایی - چیزهایی رو می نویسم که اگه یه روز دوست خوبی داشتم به اون شاید می گفتم شاید هم نه !
فعلا فقط تنهام و این تنهایی رو با خودم - و احتمالا تویی که سرزده می خونی - قسمت می کنم ...
اولین خاطره هایی که یادم میاد رو درست نمی تونم تاریخ بندی کنم ولی خوب یادمه ما توی یه شهرک زندگی میکردیم پنج سالم بود ، عید بود ، یه جنگل جلوی جایی که ما زندگی می کردیم بود ، بهار پر از شکوفه بود من و معصومه - دختر همسایمون - یواشکی مامانامون می رفتیم بالای درخت و شکوفه می کندیم بعد توی جیبامون قایم می کردیم و موقع سال تحویل میچیدیم روی سمنو و تنگ ماهی و ... بعد چون عید بود هیچکی کاری بهمون نداشت . معصومه خوب بود درسش ولی نه من از چهار ، پنج سالگی از توی تلویزیون که برنامه واسه نهضت سواد آموزی نشون میدادند ، الفبا رو یاد گرفتم بعدش هم که مهد کودک و دبستان ... معصومه یه تخته داشت که با ماژیک روش چیز می نوشت من موقع امتحانا کمکش می کردم همیشه هم مامانش اینو می ذاشت به حساب اینکه من از قبل الفبا رو بلد بودم ، من ولی هیچوقت توی خونه درس نمی خوندم ، معصومه رو خیلی دوست داشتم - و دارم - یه بار بهم کتاب داستان هایدی رو داد من همیشه میرفتم براش میخوندم تا همین چند سال پیش هم داشتمش نمیدونم چی شد کجا گم و گور شد ... خونه ی ما طبقه ی چهارم بود و اونا ساختمان کناری ما بودند مامانم ظهرها می گفت باید بخوابین ما هیچوقت با این قانون حال نمی کردیم یادمه یه بار خیلی باد میومد ، ظهر هم بود معصومه گفت بیا پائین بازی کنیم من از طبقه ی چهارم گفتم نمی تونم مامانم نمیذاره اون گفت یه طناب بنداز و با طناب بیا پائین ! منم رفتم یه طناب آوردم انداختم پائین بعد یه سرشو بستم به میله ای که توی بالکنمون بود و می خواستم از طبقه ی چهارم با همون طناب نازک برم پائین تا اومدم برم مامانم بیدار شد و حسابی دعوامون کرد ، اگه اونروز رفته بودم الان قطعا اینجا نبودم .... یه پسر همسایه داشتیم اسمش فرهاد بود از همه ی بچه ها بزرگتر بود یه بار از طبقه ی دوم افتاده بود پائین هیچیش نشده بود . بچه ها همیشه مسخرش می کردند آخه یکم تعادل روانی نداشت . زیاد هم با کسی بازی نمی کرد ولی خوب بود ، بچه های محل هم خوب بودند ، معصومه هم خوب بود ، من هم خوب بودم ...
تابستونا با هم می رفتیم با گلهای کوچیک واسه خودمون انگشتر و تاج و گردنبند درست می کردیم می شدیم مثله ملکه ها مامانم هر وقت گلها رو رو سرم میدید مخصوصا اگه لباس سفید هم پوشیده بودم می گفت شدی مثه فرشته ها ، من فرشته بودن رو خیلی دوست داشتم ... توی مهد کودک ما با بچه ها بازی می کردیم من خجالتی نبودم ولی روم نمیشد برای بیرون رفتن اجازه بگیرم همیشه هم زنگ های آخر از دستشویی میمردم توی مهد با خمیر بازی ها هر چیزی که دلمون میخواست درست می کردیم من یادم نمیاد چی درست می کردم ولی خمیر بازی رو خیلی دوست داشتم عکس خیلی داشتم از روزهایی که با روپوش صورتی می رفتم مهد از بچه هایی که با هم بازی می کردیم یادمه یه بار یکی از پسرا یه چاله کنده بود بعد روشو برگ ریخته بود من پام رفت توش بعد همه خندیدند منم خندیدم معلممون هم عکس گرفت ، عکسهای اون زمان هم گم و گور شد مثل خیلی چیزای دیگه شاید بعدا نوشتم چرا شاید هم نه ! کلاس اول دبستان روز اول بعد که مامانا رفتن یه دختره بود همش گریه می کردم به صورت فجیعی که همه اعصابشون خورد شده بود اونروز کلی از وقت کلاس واسه اون هدر رفت اسم معلممون رو یادمه خانم درودی- خیلی خوب بود- یه روز که از مدرسه بر می گشتم بارون میومد خیلی زیاد زیر یه درخت کاج یه کلاغه نسبتا بچه رو دیدم که خیس شده بود برش داشتم بردمش توی خونمون مامانم زیاد خوشش نیومد ولی بهش رسید و یه خونه براش درست کردم زیر یکی از پنجره ها اونروز خیلی بارون میومد اصلا دوران بچگی پر از بارون بود حالا که فکرشو می کنم کلی خاطره دارم از اون روزا که توش بارون میومد . فردا که از مدرسه برگشتم کلاغه مُرده بود من خیلی گریه کردم ... مامانم گفت بهت گفته بودم نیارش ولی خوب ...
دبستان پر از بازی بود از اولش تا آخرش که جشن الفبا بود مدرسه ی بزرگ چند طبقه حیاطش خیلی بزرگ بود توی حیاطش حتی پارک هم بود و اسباب بازی و کلی چیز دیگه یه بار که صف گرفته بودیم باد میومد خانم ناظممون می خواست بره پشت میکروفون حرف بزنه باد مقنعه اشو از سرش برداشت موهاش خیلی بلند و قشنگ بود مثل موهای مامانه من موهای بور و بلند و لخت ، خوب بود خانم ناظم هم مثه همه خوب بود .... جشن الفبا که می خواستند بگیرند بهمون کادو دادند بعد ما همه با هم الفبا رو خوندیم بعد بهمون ساندویچ الویه دادند می خواستم زود بخورم تموم بشه یه دفه یه عالمشو گاز زدم داشتم خفه می شدم اصلا نمی دونستم چی کار کنم ولی بالاخره از شرش راحت شدم از اون به بعد دیگه هیچوقت چیزی رو زیاد از حد گاز نزدم ...
یه بار من وخواهر بزرگم با دوست اون رفتیم توی مدرسه ی پسرونه می خواستیم گل بچینیم مدرسه ی اونا هم بزرگ بود دبیرستان بود خیلی هم قشنگ بود ما گلامونو چیدیم بعد بابای مدرسه اومد کلی دعوامون کرد بعدش بردمون توی خونشون من بچه بودم خیلی گریه کردم گفت حالا زنگ میزنم پلیس بیاد نباید گل می چیدید ما خیلی ترسیده بودیم من نمی دونم از کجا ولی می دونستم قانون کاری به بچه ها نداره ولی خیلی گریه کردم خواهرم هم پنجم دبستان بود همش از مَرده می خواست بذاره من برم ولی اون می گفت نه یه جورایی حسابی ترسوندمون که دیگه هیچوقت جرائت نکردیم بریم اونجا ... عصرها توی پارک کنار جنگل همه ی همسایه ها که کاری نداشتند جمع می شدند ما بچه ها تاب بازی می کردیم بعضی ها دوچرخه سواری و هر کی یه کاری من دوچرخه سواری بلد نبودم خواهرم یه دوچرخه داشت همش با پسرا و دخترای دیگه بازی می کرد یه روز بابام اومد و بهم یاد داد من سوار شدم و پا زدم بابام پشت دوچرخه رو گرفته بود بعد دستشو ول کرد و من همینجوری رفتم و اینجوری یاد گرفتم خیلی کوچیک بودم هنوز حتی مهد کودک هم نرفته بودم دیگه از اونروز کارمون شده بود مسابقه گذاشتن با بچه ها بابام یه دوچرخه واسه برادرم گرفته بود من با اون بازی می کردم .
ما يه آتاري داشتيم معصومه ميومد خونمون آتاري بازي مي کرديم ...بازي هاي آتاري تموم ِ خوشيمون نبود ولي باحاش زندگي مي کرديم يه بار خراب شد بابم برد بده درست کنند بعد از شانس ما همون روز مغازه ي اونطرف رو دزد مي زنه و آتاري ما رو هم با بقيه ي چيزا ميبره . ما خيلي ناراحت شديم ولي خوب ديگه کاريش نميشد کرد . .. گاهي وقتا با معصومه دعوام مي شد نه به اون معني که به همديگه فحش بديم و يا کتک کاري و اينا نه وقتي ناراحت مي شديم با هم قهر مي کرديم يه بار مامانش منو زد من تا يه هفته ي تموم پاهام درد ميکرد ، معصومه اينا ماله اصفهان نبودند فکر کنم جنوبي بودند مطمئنم الان ازدواج کرده و چند تا بچه هم داره شاید هم نه !
من بیشتر وقتا با برادرم بودم با هم می رفتیم نون می خریدیم یه بار بارون شدیدی میومد من و اون رفتیم نون بگیریم یه تیکه بود که گلی بود خیلی هم زیاد یه دفه حواسمون نبود با هم رفتیم توی گِلا گیر کردیم پاهامونو شالاپ شالاپ از توی گِلاکشیدیم بیرون نون ها هم گِلی شد همون موقع بابام با ماشین رسید به دادمون و سوارمون کرد بردمون یه بار دیگه هم با داداشم که می خواست نون بگیره رفتیم منو برد یه نانوایی دور بعد هم گذاشتم اونجا گفت تو وایسا من میرم زود بر میگردم من نون که گرفتم هر چی صبر کردم نیومد شب شد بارون هم گرفت اینبار اما هم سرد بود هم به شدت بارون میومد جوری که توی خیابونا آب جمع شده بود من نمی ترسیدم فقط نمی دونستم این همه راهو چه جوری تا خونه پیاده و تنها برم اونم با اون وضعِ بارون و هوای تاریک پنج سالم هم بیشتر نبود خلاصه هر جوری بود راه افتادم هنوز خیابون و نور ماشینا که توی چشمم می زد یادمه تمومه لباسام خیس خالی شده بود وقتی رسیدم خونه مامانم تند تند لباسامو عوض کرد و منو خشکم کرد برادرم هم داشت می خندید اونشب یه دعوای درست و حسابی باهاش کردم .
جلوی خونه ی ما چون جنگل بود بعضی شبای تابستون قورباغه ها میومدند بیرون یادمه یه شب داشتیم دوچرخه سواری میکردیم همین جور اینا می پریدند جلومون خیلی بزرگ بودند و سبز لجنی ، دوستشون داشتم یه جوری بودند با اینکه بچه بودم ولی ازشون نمی ترسیدم .... توی روز می رفتیم و پنیرک های جلوی خونه رو می کندیم با معصومه می خوردیم به کسی نگفتم ولی هنوز هم هر جا پنیرک ببینم می کــَنم می خورم خیلی خوشمزه ان تازه این که چیزی نیست من پوسته های کیک خویی رو هم می خوردم یعنی هنوز هم اگه تازه و نرم باشه می خورم این پوسته های کاغذی رو می گم که به کیک ها چسبیده خیلی دوست دارم ... با معصومه و خواهر کوچیکم می رفتیم بالای درختا می شستیم و چیز می نوشتیم ترسی هم نداشتیم روی نازک ترین و بالاترین شاخه ی درخت می رفتیم یه بار معصومه افتاد پائین ولی چیزیش نشد ...
یه روز ظهر که توی خونمن نشسته بودیم تلفن زنگ زد من گوشی رو برداشتم ، یکی از دائی هام بود که تازه از امریکا برگشته بود مامانم خیلی خوشحال شد راستش تا اونموقع نمی دونستم دائی چیه ! من سه تا دایی دارم که هر سه تاشونم اینجا نیستند وقتی مامانم گفت دلم می خواست بدونم کیه که اینقدر مامانم از برگشتنش خوشحال شده خلاصه شب دایی اومد و یه عالمه اسباب بازی برامون آورده بود اسباب بازی هایی که مثلش توی ایران نبود خیلی باحال بودند من خیلی دوستش داشتم فهمیدم که دایی کسیه که برامون اسباب بازی میاره و همه دوستش دارن حالا که بزرگ شدم زیاد دوستش ندارم ولی هنوز هم بوی اسباب بازی های بچگی منو میده بوی خارج میدادند یه بوی خاص که همه ی وسایل اونجا داره و من هیچوقت نفهمیدم این بوی چیه ؟! اونروزها و اونشب ها همش بیرون بودیم پارک و اینور و اونور ... دایی که رفت دوباره همه چیز عادی شد ...
زياد با اسباب بازيهاي دايي سرگرم نشديم . مامانم يکيشو چون خيلي سر و صدا ميکرد انداخت رفت ، يه ماشين بزرگ بود که فکر کنم شارژي بود و خيلي سريع حرکت ميکرد يه دکمه داشت وقتي ميزدي اول خاموش مي شد بعد تغيير شکل ميداد و شبيه يه آدم آهني بزرگ مي شد ... چند تا ديگه ماشين کوچيک هم بود اونها هم همين قابليت ها رو داشتند . اون روزا دائيمو خيلي دوست داشتم از زن دايي و دخترهاش چيزي يادم نميادولي حالا که عکساشونو نگاه مي کنم خودموني و خوب بودند همين حالا هم چند سال يه بار که ميان ايران و ميرن خيلي صميمي ان .
...
اواخر سال تحصيلي اول دبستان بود امتحان املا داشتيم ... خانم معلم داشت می خوند ما هم می نوشتیم تا نوبت درس انار شد و من موندم با کدوم " ع" " ا" بود یواشکی کتابمو باز کردم و نوشتم ، خوشم نیومد یه جورایی احساس گناه به آدم دست میده واسه اولین دفه البته بماند که بعدها تقلب جزئی از زندگی میشه توی هر زمینه ای .کلاس اول که تموم شد انگار یه دفه همه ی خاطره ها هم تموم می شه ما خونمونو عوض کردیم ، بماند که اون ساختمونای پنج طبقه ی کنار هم که جلوش جنگل بود و پسر و دختراش مثه خواهر و برادر بودند و همه خوب بودند تمام ِ دلخوشی های این سالهاست ، بازی کردنا ، قهر کردنا ، سربه سر هم گذاشتنا ، یواشکی مامان کارای عجیب کردن ، پله هایی که هیچوقت ، وقت برای شمردنشون نبود که بفهمیم چند تا پله تا طبقه ی چهارم منزل سمت چپ راهه ، ساختمان شماره ی 472 و ساختمونای دیگه که آدم به معنای واقعی توشون زندگی می کرد ، چاقاله کندنای عید ، با بچه ها اسمارتیس کش رفتن ، درخت کاج آتیش زدن سر ظهر و آتش نشانی ، چهارشنبه سوری و معرکه گیری دختر ، پسرای بالای 18 که می خواستند از روی آتیش بپرن ، شبای پر ستاره ، دوچرخه سواری های بی وقفه ، عروسک کوکی ، ناخن شکسته ، شکلات های پنج تومنی ، پیاده روی های هتل H و دنیای بی همتای بچگی ... که همونجا موند و نفهمیدم چی شد ...
کلاس دوم دبستان ، یه خونه ی دیگه ، دوستش نداشتم ، معلومه واسه چی دوستش نداشتم ، خون که عوض بشه دیگه نه دوستی می مونه نه کسی ، آپارتمانی هم نبود ، مدرسه ی اینجا هم بزرگ بود توی کلاس شاگرد خوبی بودم یعنی آروم بودم ، خانممون گفت تو نماینده بشو ، اعتراف می کنم همیشه از نماینده شدن خوشم میومد یعنی اینکه اصلا خوشم نمیاد یکی دیگه بخواد بهم بگه بشین ،پاشو ، حرف نزن و از این تیریپایی که نماینده ها میان واسه آروم کردن بچه ها ، وقتی نماینده بشی دیگه هیچکی بهت دستور نمیده و این خوب بود ..... دو تا از دختر همسایه هامون هم با من توی یه کلاس بودند زیاد از دوم دبستان چیزی یادم نمیاد واسه تعریف کردن ولی مستوره و سمیرا دوستای هفت و هشت سالگیم بودند مستوره دختر خوبی بود ولی من با اینکه همسایمون بود هر وقت می گفت بیا خونمون با هم درس بخونیم یه جورایی تفره می رفتم ، احساس خوبی نداشتم وقتی می رفتم خونه ی یکی دیگه ، سمیرا ولی تنها دوستی بود توی تمام زندگیم که هیچکدوم از اعضای خانواده نمی خواستند باهاش دوست باشم ، ولی من بودم و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد ، نمی دونم چرا ما فقط هفت هشت سالمون بود فکر نکنم اینقدرا تاثیر پذیر باشه آدم تو این سن ! ...به قول اسکلیسم " زور چاپون "!!: شبا خوابم میاد ولی وقتی می شینم به نوشتن اینا گاهی وقتا حسه خوبی دارم ولی گاهی هم چند جمله ننوشته خسته می شم و بی حوصله ولش می کنم احتمالا تصمیم می گیرم که آرشیو اسفند 84 ام رو پاک کنم و لحظه نگارش (!!) کنم نمی دونم ...شاید ...
