تبليغاتX
--« pieCes of me »--
 
 
      











   خانه           
    ايميل


                  تو را همان هپت تا دوست دارم.
                 

آن روزها

           یک . دو . پنج . چهار . هپت

همه اعداد همین ها بودند و به همین ترتیب

مادرم می پرسد مرا چندتا دوست داری؟

در حالی که انگشتان هر دو دست را باز می کردم فریاد می زدم

                                                                          هپت تا

و مادرم با خنده ای مرا بغل می کرد و می بوسید

و هپت تمام دوست داشتن من بود

حالا حتما خواهم گفت بینهایت

                                                ولی بینهایت تمام دوست داشتنم نیست.


                         *  *      | +  | 


                  برگی از زندگی
                 

آخیش
راحت شدم!!!
___________________________
یادم می ایدکه تازه متولد شده بودم
مادرم مرا بوسید
و پدرم مرا بوئید
شاید چون آخرین ماه سال بود بوی بهار می دادم
یک سالی گذشت ومن کماکان در کودکی بسر می بردم با تمام نادانیم
با اینکه با هر وزش بادی سیلابی از اشکهای من جاری میشد اما کم احساس بودم
چند سالی گذشت و من برای اولین بار رنگ صورتی را با روپوش مهد فهمیدم
چه لحظه پر التهابی بود و چه لحظه های سختی که
من با تمام وجودم گاهی شرمندگی را احساس می کردم
خوب کودکی بیش نبودم و اجازه گرفتن را هنوز نیا موخته بودم که
ای کاش هیچ گاه نمی اموختم
یکم که گذشت به من گفتند بنویس بابا آب داد و من نوشتم بی انکه بفهمم چرا ؟
من که همیشه خودم با دستان کوچکم آب می خوردم
پس چرا باید می نوشتم بابا آب داد
نه
من
خودم آب را در لیوان جاری ساختم
بگذریم
کم کم دانه های انار هم به آن اضافه شد
و من اولین بار تقلب را در کلاس درس فهمیدم
آخر دانه های انارم مرا دچار شک کرده بود
که آیا این عنار است
یا این ( انار )
بزرگتر که شدم کلاغی قار قار کنان پنیری بر دهانش داشت
که روباه با تمام فریبکاریش می امد و پنیر را می ربود
الان فکر کنم کلاغ هم بزرگ شده و دیگر در جواب روباه منقارش را باز نمی کند و این اشتباه را
 هرگزتکرار نمی کند با اینکه من هنوز گاهی اشتباهاتم را چندین بار تکرار می کنم شاید هنوز هم کودن هستم
یادم رفت بگویم عمو دهقان الان خیلی پیر شده شاید از این پس من بجای اوون مشعلی در دست بگیرم
و قطار زندگیم را متوقف کنم
تا سقوطی پر هیاهو نداشته باشم.....................

کمی بزرگ شدم و معنای شیطنت را فهمیدم
با اینکه ظاهری آرام و فریبنده داشتم اما در عمق وجودم هیاهویی بی انتها موج می زد
ولی کماکان احساس تنهایی عجیبی همراهم بود گویی هیچ کس نمی خواست مرا بفهمد
شاید لزومی هم نداشت
بی خیال
پوچ ترین روزهای زندگی را سال اول دبیرستان تجربه کردم
نمی دونم شاید داشتم بزرگ می شدم
اما آن روزها فقط به امید تمام شدن زندگی می کردم
هر چه بود گذشت
و امروز شاید شاد ترین دختر دنیا نباشم ولی هیچگاه لبخندم را از کسی دریغ نمی کنم حتی خودم
وهر چه هست راضیم.
خدا هم گاهی بد جور حواسش به من است
و هنوز مرا در این آشفته بازار رها نکرده و دور نزده!
نمی دونم
شاید عادت شده به هر طرف که آفتاب هست رویم را برگردانم
مرا با سیاهی کاری نیست گر چه  نیمی از وجودم سیاه و تاریک است.
_______________________________________


                                       در حاشیه ( معذرت نامه )
نگار جونم ببخش فونت نوشته هامو عوض می کنم آخه بعضیا مشکل دارن
از بعضیها هم معذرت می خوام که چشمشون اذیت شده
در ضمن از دوستانی(
ابر شلوار پوش و یادداشتهای امپراتور)هم که اسم من براشون درد سر شده خیلی خیلی معذرت می خوام
به خدا تقصیر من نیست.
          عجبا همش که شد معذرت خواهی!!! 

                                                                  امضاء : نوشی


                         *  *      | +  | 


                  Q Q BANG BANG
                 

چند قدم به جلو مي ره از کنار يه دختر کوچولو رد مي شه
دخترک زخمي يه حادثه است
اشک توي چشماش حلقه زده
با اينکه خيلي کوچيک تر از اونيه که بفهمه جنگ يعني چي و آتش تا چه حد گرما داره
ولي اونقدر اين چند ماهه کشته و زخمي شدن دوستاش و خونوادشو ديده بود که يه غرور خاصي توي چشماش موج مي زد
انگار صد سال بزرگتر شده بود
دخترک با تنفر عجيبي به اوون مرد نگاه مي کرد يه جورايي انگار قصد انتقام گرفتن داشت
مرد اين بار بي خيال از کنار دختر رد ميشه  گويي عادت شده بود تحمل اين نگاه ها برايش
همچنان اسلحه در دستانش و  شايد چيزي مثل اجبار روي قلبش را تيره وتار کرده بود اما هنوز مقداري انسانيت در وجودش بود .
باز هم چند قدم جلوتر و اينبار مادري را ديد که گريه کنان با خود چيزاهايي زمزمه مي کند .او مي دانست که مادردر حال نفرين کردن اون و همرزماشه
اما چه مي شد کرد اوون هم مثل خيلي از هم وطنانش به اجبار اومده بود و اين جنگي بود بين عقاب و هزاران گنجشک کوچک
و اين تکراري است از زمان و ...
____________________
من با اين آهنگ گوگوش بعضي مواقع خيلي حال مي کنم شما هم اگه حوصله خوندن داشتين بخونينش و اگه هم نه خوب هر جور راحتين در ضمن ممنون از وبلاگ سلطان جازکه متن اين آهنگ رو نوشته بود .

صلات ظهر مرداد/ هواي پختة منگ
دو تا بچه بي خواب/ ته يه کوچة تنگ
با يه تفنگ چوبي/ يه تير کمون يه مشت سنگ
کيو کيو بنگ بنگ Come on مي رفتيم جنگ دشمن/
چقدر سرخپوست کشتيم/ تو اون کوچة بن بست
چه فصل ساده اي بود/ برادر خاطرت هست
همه سر گرم بازي/ همه بي خبر و شاد
کسي از روز غصه/ خبر اصلاٌٌٌٌٌ نمي داد
هواي بچگي ها/ بهار مهربوني
گذشت و ما رسيديم/ به فصل نوجووني
شباي خوش جمعه/ شباي سينما بود
ستارة فرنگي/ چراغ راه ما بود
يکي آواز مي خوند/ مثل الويس پريستلي
يکي جيمز دين مي شد/ واسه زهرا و ليلي
چه بوسه ها گرفتيم/ تو اون کوچه بن بست
کتک هم خوب خورديم/ برادر خاطرت هست؟
بهار بود و هنوزم/ شب جيک جيک مستون
هنوزم پرده ها بود/ رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن/ شب ستاره و ماه
رسيد نسل من و تو/ به اولين بزنگاه
بزنگاه بدي بود/ چهل سوي پر آشوب
نه يک همدرس دانا/ نه يک همسفر خوب
يکيو باد مي برد/ پي ميراث شرقي
يکيو آب مي برد/ به مغرب ترقي
چقدر ممنوعه خونديم/ تو زير زمين بدبو
چقدر جنگ و جدل بود/ سر پيام شاملو
تو پيچ پيچ شب ماه/ قيامت بود و غوغا
يکي خمار انگلز/ يکي نشئه بودا
تو مسجد شاعر چپ/ تو کافه مؤمن مست
عجب سر گيجه اي بود/ برادر خاطرت هست؟
هنوز شباي جمعه/ شباي سينما بود
تب تند گوزنها/ تو کوچه هاي ما بود
(گنجشکک اشي مشي/ لب بوم ما نشين)
به يادم هست که يک روز/ همه جسور و شيردل
شديم آرتيست اول/ تو فيلم حق و باطل
موتورء شب نامهء چاقو/ رفيق مترقّي
زن نيمه برهنه/ توي حجاب شرقي
هواي شور و شر بود/ تو اون کوچة بن بست
يکي گلوله مي خورد/ يکي قدّاره مي بست
همه شيفته و سرمست/تو رويا مونده در بست
چه خوابها که نديديم/ برادر خاطرت هست؟
ديگه يادي ندارم/ از اون جيک جيک مستون
بهار مرد و زمين رفت/ به رؤيت زمستون
شکست کشتي مهتاب/ تو گل موج هيولا
ستاره بود که مي رفت/ به قعر شب دريا
ديگه سکوت تار و/ کمونچة شبانه
حقيقت بود حقيقت/ نه فيلم بود نه ترانه
(کوچه ها باريکن/ ايوونا بستن
خونه ها تاريکن/ بالها شکستن)
تفنگهاي حقيقي/ برادر هاي دلتنگ
ببين گردش چرخو/ بازم کيو کيو بنگ بنگ
شبي صد دفعه مرديم/ تو اون کوچة بن بست
چه فصل وحشتي بود/ برادر خاطرت هست؟
گذشت اون فصل و ما هم/ گذشتيم با دل سرد
مثل غبار اندوه/ سوار باد ولگرد
از اين گودال به اون گود/ از اين چاله به اون چاه
سفر کرديم رسيديم/ به آخرين بزنگاه
رو خاک سست غربت/ نشستيم تلخ و سنگين
يکي افتاده از دل/ يکي افتاده از دين
تو اين غربت بيمار/ تو اين بيراهة تار
نه يک راه بلدي بود/ نه يک قافله سالار
گم و گور رفته از دست/ تو اين بهشت سرمست
چه دوزخي چشيديم/ برادر خاطرت هست؟
صلات ظهر مرداد/ هواي پختة منگ
دو بچة مهاجر/ تو يک اتاقک تنگ
با يه دگمهء يه مشت سيم/ يه جعبه نور خوشرنگ
کيو کيو بنگ بنگ Come onنشستن گرم بازي/
بازم کيو کيو بنگ بنگ/ هنوزکيو کيو بنگ بنگ
کيو کيو بنگ بنگ
کيو کيو بنگ بنگ
کيو کيو بنگ بنگ


                         *  *      | +  | 


                 
                 

قالي خانمان سوراخ است.مادرم مي گويد قالي بي سوراخ قالي نيست. خواهرم نق مي زند چرا تلويزيون ما کانال سه ندارد؟ پدرم مي گويداگر کانال سه داشتيم آنوقت حالا بي آرزو بودي. برادرم که دو ماهيست  بي عينک درس مي خواند مي گويد دسته عينکم شکسته! مادرم مي گويد بگو که لنز زدي چه کسي مي فهمد. خواهر کوچکم پفک مي خواهد، پدرم مي گويد بگذار کانال يک ببينيم کارتون ندارد . داداشم با زخم زباني به من مي گويد: تو هم حرفي بگو تا جوابي بگيري و ارضا شوي!
من مي گويم :
حق گرفتني نيست ،حق گفتني هم نيست . حق ، حق است .
به دنبال گرفتن آن نباشيم حق فقط دادني است ...
بيائيد به يکديگر حق بدهيم ...

----
اي کاش به ما ياد مي دادند که اگر کسي بهمون حق نداد لااقل ما بهش حق بديم که بهمون حق نده !!! ( شايد اوونم يه دليلي داره واسه حق ندادن.)

همین.


                         *  *      | +  | 


                  امید
                 

نمي دوني چند روز ماه ويا چند سال ديگه قراره هر روز چشمات رو باز کني و ببيني هنوز زنده اي
ببيني هنوز تمام وجودت پا بر جاست
نمي دوني حاصل اين زندگي حاصل اين همه بي حوصلگيت  چيه
اصلا قراره حاصلي داشته باشه يا نه
واسه چي ما آدما زنده ايم وواسه چي اميد داريم واسه زنده بودن
وقتي با تمام وجودت احساس خستگي مي کني کي رو داري که باهاش حرف بزني .شايد خيلي هارو و شايد هيچکس...
اصلا چه حاصل از عمري که ندوني آخرش چي ميشه...
شايد از بچگي دوست داشتي بدوني آخر اين همه پستي و بلندي چيه .ولي بازم چه حاصل اگه مي دونستي شايد اگه مي دونستي تا به امروز تمام پلهايي که باهاش مي شد خوشبخت شد رو خراب مي کردي ...

تو دلت ذره اي اميد مي خواهد و ذره اي احساس براي دوست داشتن و براي پرستيدن
دوست داشتن موجودي دو پا به اسم انسان و پرستيدن يکتايي بي همتا به نام خدا
خدايي که مي دانم دوستت دارد و تنها اوست که تمام لحظات تنهايي را ميشود به نام و به يادش رنگ و لعابي تازه دادو اميدي بي انتها
تو خدايي داري که بهت گفت اميد فرداي تو را مي سازد اي مخلوق من اميد داشته باش که نا اميدي مرگ است
وچه افسوسي بالاتر که نداني اميد چيست
مي دونيد گاهي وقتا زندگي اونقدر بهتون حال مي ده که اصلا يادتون مي ره چيزي به اسم غم هم وجود داره و درست در اوج خوشحالي يه چيزي به اسم ضد حال مياد و تمام لحظات قشنگتون رو خراب مي کنه ...
ولي اين سکه زندگي دو رو داره گاهي هم وقتي در اوج نا اميدي توي کوچه هاي تاريک و باروني چشمات قدم مي زني يه دفعه يه چيزي مثل معجزه ميادو تمام احساستو زيرو رو ميکنه و اونقدر تو رو خوشحال ميکنه که نميدوني چه جوري ميشه روي زمين بند شد و توي آسمون پرواز نکرد
واسه همينه که ميگم خدا شما رو خيلي دوست داره اگه شک داري مي توني بري ازش بپرسي کافيه فقط چشماتو ببندي و با تمام وجودت احساسش کني يا نه چشماتو کاملا باز کن و اطرافتو به دقت ببين اونوقت همه جا اونو احساس مي کني
و اونوقت مي فهمي خدايي را که از رگ گردن هم به تو نزديک تر است...............
بيا و از امروز سعي کن هر روز چشماتو باز کني و ببيني هنوز زنده اي و هنوز تمام وجودت پا برجاست و با خودت زمزمه کني :
خدايا شکرت به خاطر تمام چيزهايي که به من دادي و هزاران بار بيشتر شکرت به خاطر تمام چيزهايي که از من دريغ کردي
که من اطمينان دارم حکمتي بزرگ در آن نهفته است.................


                         *  *      | +  | 


                  من و غروب و جاده
                 

اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پائيزي .باران هاي بهاري.برگ هاي زرد ويا شکوفه هاي ارغواني
                                                                              در انتظار کدامي؟
انتظار بيهوده است،پنجره را باز کن،جدال را بشکن،غبار را بشوي و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پايان پايان ها ماندست                          اين است زندگي...اين است روزگار...



ديدم دلم گرفته هواي گريه دارم              تو اين غروب غمگين دور از رفيق و يارم
ديدم دلم گرفته دنيا به اين شلوغي           اين همه آدم اما من کسي رو ندارم
ديدم غروبه اما نه مثل هر غروبي          پهناي آسمونو، از غم نديده بودم ،هرگز به اين شلوغي
ديدم که جاده خستس از اينکه عمري بستس
اونم تموم حرفاش يا از هجوم بارون يا از پلي شکستس
اونم تموم راهاش يا انتها نداره يا از ميونه بستس
من و غروب و جاده رفتيم تا بينهايت       از دست دوري راه يکي نکرد شکايت
گم شديم از غريبي             من و غروب و جاده
از بس هوا گرفته از بس که غم زياده پر از غبار غم بود  هر جا نگاه مي کردي
              کي داشت خبر که يک روز ميري که بر نگردي

 ديدم غروبه اما نه مثل هر غروبي ...


                         *  *      | +  | 










template designer :
AFTABGARDAN