براي تو از بهانه ها
عادت ها
کنايه ها و دغدغه هايم مي نويسم
تو عادت کن
به انتظار کشيدن
هر چند
حاله ما خوب است
اما
کمي نگران باش .
مادرم نمازش نوراني ست ،
خوابش سياه ،
اخمهايش خاکستري و
لبخندهايش ...( که طرح لبخند را بر لبان من مي نشاند )
جادويي ست ........" فقط جادويي " .
يادم رفت بگويم
چند صباحي است ، پيشه ام نقاشي است .....از نوع سياهش
شاعر نيستم اصلا ما را چه به دنياي پر رمز و راز شاعري
مادرم هم شاعر نبود
خواهرم گه گاه چيز هايي مي نوشت
اما عادت نداشت ديگران بخوانندش .....اصلا خوشش هم نمي امد
بر خلاف من که براي خواندن زاده شده ام
داشتم مي گفتم نقاشي از نوع سياه
هيچ مي دانستيد سياه با تمام سيا هي اش لطف عجيبي به من دارد
تنها رنگي است که فراموشم نکرده
و تنهايم نذاشته
راستي گاهي عکس هم مي گرفتم باز هم از نوع سياه
و چه لذتي داشت برايم آنگاه که ظاهرش مي کردم
همه چيز را سياه مي ديدم
و من آن سياهي را به ثبت مي رساندم
هر چه بود براي دلم بود
فقط همين
اما نمي دانم چرا دوست ندارم واقعيت زندگي سياه باشد
تصور کنيد
تمام اطرافتان سياه شود آنوقت چه آشوبي بر پا مي شد
شايد ديگر نه من بودم و نه تو
و جهان از همان بنياد نخستينش از هم مي پاشيد
و کهکشانها را ديگر چه ثمر که دايره وار به دور هم بچرخند و
رقص نور و مهتاب چه اثر داشت
و ستاره چه رمق براي عاشقي
و من چه هدف براي نوشتن
و شما را چه نتيجه از خواندن
و صبح را چه اميد براي آمدن
نمي دانم .......... نمي دانم
اينبار را نمي توان بي خيال شد
شوخي هم نداريم
جهان را بايد رنگي پنداشت
و من قلم موي بزرگي در دست مي گيرم و با تمام بي استعدادي که
در رنگي کردن دارم
رنگ مي زنم و جهان را يکپارچه
پر از رنگ مي کنم
و نقش و نگارش را يادم باشد ندهم به کس ديگر
تا او آنگونه که خودش مي خواهد
طرح افکني کند
دوست دارم نقاش زندگيم خودم باشم
نه تو و نه هيچ کس ديگر
گر چه خدا قبلا
لطفي کرده و تقلبي رسانده
اما من دوباره از نو شروع مي کنم
که نگويند نا اميد است
که نخواهند بر من ترحم کنند
چرا که من دوست ندارم عزيزانم به من حس ترحم داشته باشند
کاش باورم کنيد و مرا آنگونه که دوست داشتم بخوانيد....به اميد مداد رنگي هاي جديدي که قرار است برايم بخرد تا من از نو دنيايم را نقاشي کنم ...
___________________________________________________.:: دلم براتون تنگ مي شه ::.
چمدونهامون رو که بستیم ... همسفر هم نداشته باشیم خودِ سفر همراهمونه ...مگه اینکه وسط راه یادش بیاد مسواکشو تو خونه جا گذاشته !!
پنجره اتاقم را باز ميکنم امروز هم مثل روزهاي بي احساس ديگست.دستي بر موهاي کوتاهم ميکشم و خميازه اي از عمق وجود
چند وقتيست که گه گاه دلم ميگيرد .حالا عادت کرده ام .
در دفتر خاطراتم نوشته بودم :
اين روزهايي را که مي گذرانم از آن روزهايي ايست که حتي کلاغ سياه هم خبري از ما نميگيرد.
عجب هواي دل انگيزي است امروز صبح.انگار خبر از تولدي دوباره مي دهد.گر چه دلتنگم امااراده اي استوار دارم براي رسيدن و براي دوباره ادامه دادن.زندگي آرامي دارم
گه گاه دوستان نيز خبري از من ميگيرند تا بدانند هنوز هم اکسيژن هوا را هدر ميدهم يا نه؟
صداي غريبي است اين روزها در فضاي خانه .در اتاقم که هر روز بوي گل هاي بهاري ميداد حالاسمفوني غريبي گوشم را آزار ميدهد.هوس کرده ام تا ابد در اتاقم بمانم و به اين سمفوني گوش خراش دل دهم و هزاران هوس را نابود سازم.
سرم به اندازه تمام زشت کاري هاي اين مخلوق بي وجدان درد ميکند.و چشمانم ديگر ناي ديدن ندارند.
گويي غباري روي عدسي اين چشم خمار من نشسته.احساس ضعف عجيبي دارم.شايد به اين خاطر که امروز هم ميهمان سفره دلتنگي هايم بودم.کم کم اين من بي معرفت دارد من را فراموش ميکند.اما هنوز بر خود ميبالم
که خدايي دارم ساده تر از من
ساده تر از تو
و اصلا چه مفهوم دارد با داشتن خدايي به اين خوبي تنهايي را احساس کنم
اما اگر خدا ميخواست ميتوانست اين حس را از آدميان بي وجدانش بگيرد تا شايد زندگي تنفر انگيزتري
داشته باشند.اکنون که دارم نفس ميکشم .تمام دنيايم دنيايي است مجازي با انسانهايي مجازي ترکسي چه ميداند شايد من هم يک انسان مجازي باشم .
چيزي که حقيقت ندارد . به چه چيز من اطمينان داريد ؟
اگر يک روز صبح برخيزيد و بفهميد يک رباط خسته دل بيش نبودم
کدامين پيچ من را باز و کدامين برنامه ام را پاک ميکنيد؟
و چه احساسي را در من پرورش مي دهيد؟
شايد هر کدام من را با نياز خود بپرورانيد
و من را از من بگيريد
براي شما چه فرق دارد که دنياي مجازي من را مجازي تر کنيد.بيخيال
اين چه افکار بيهوده اي است که من در ذهن خود دارم.
پنجره اتاقم را ميبندم و
دوباره مي خوابم تا شايد واقعيت را در روياهاي حقيقي خويش ببينم.
بگذار پرنده ای باشم
تا موقع پرواز یاد بگیریم شمارش ثانیه ها چیزی کم ندارد
از تکرار بیهوده ی حرفهای نگفته
و فقط 1.2.3.4. ها ست که
می تونه پر پرواز رو بشکنه ....
و البته امروز و فردا کردن ها...
سلام وبلاگ عزیزم
از اینکه باهاتون آشنا شدم خیلی خوشحالم
ولی با عرض معذرت شما هم مثل زندگی ، مثل کنه می چسبید به آدم
: مخلصیم! (:
مرگ...
وصيتنامه...
پوچي...
صبح بود.....بيدارشدم.....انگار چندين سال در خواب بودم.....ديدم مادرم گوشه اي نشسته......
صدايش کردم.....اما هر چه بلندتر صدا مي کردم......
گويي او کمتر ميشنيد.....تعجب کردم.....چرا جوابم را نمي دهد.....نکند مادر ديگر نمي شنود.....
پدرم آنطرفتر ايستاده.....ميگويم پدر چرا مادر جوابي نميدهد؟.....پدر عينکش را از چشمانش بر ميدارد و
بيخيال از اتاق خارج مي شود.....و من بهت زده و حيران..... چقدر سکوت اينجاست.....بر ميخيزم از جا.....
دستانم را دراز مي کنم و بر شانه مادر ميزنم.....مادر همچنان سر به زير مشغول در افکارش است.....
مادر مادر چرا جوابم را نمي دهي .....در همين حال پدر در را باز ميکند و به مادر ميگويد:
اي بانو بر خيز دخترکت را صدا بزن
صبح شده
اما پدر من اينجايم .....بيدار بيدار.....مگر مرا نميبينيد.....
مادر آرام و با متانت بر ميخيزد و به طرف تخت دخترکش ميرود
واااااااااااااااااااااااي
اين کيست که روي تخت من اينچنين آرام و بيخيال خفته؟
مادر صدا ميزند..... بارها وبارها.....گويي اينبار دخترک نمي شنود.....شايد او من هستم.....
يعني تموم شد
و صداي ناله مادر که گويي خنجري زهر آلود او را زخمي کرده
تمام فضاي اتاق پر است از ناله.....ديگر سکوت معنا ندارد اينجا.....من چه بهت زده و حيرانم.....
آمد آن فرشته بي دعوت مرگ .....و چه ساده من را با خود برد.....تمام فضاي خانه محزون است امروز.....
و هيچ کس صداي اين قلب خفته را نمي شنود.....
من رفتم
سفر به سلامت.
شما نمي آييد؟
منتظر حضور سبزتان خواهم بود .
هر چند پاي باد در اين دشت بسته است
روزي پرنده اي
خواهد گذشت از سر اين خانه هاي تازه
خواهد شنيد قصه خاموشي تو را
از زاري خموش درختان سوگوار
آوازهاي او را
جنگل براي دريا ، دريا براي کوه تکرار مي کنند
وان موج نغمه ها
جان هاي خفته را
در هر کرانه اي بيدار مي کنندنام بزرگ تو
در برگ برگ ياد درختان اين ديار
در قصه ها و زمزمه ها و سرودها
در هر کجا و هر جا
تا جاودان به گيتي
خواهد ماند
هر چند پاي باد در اين دشت بسته است
تنگ آبي شکسته
ماهي قرمز که دارد جان مي کند
و گربه اي که در همين لحظه
که ماهي احتياج به خلاص شدن دارد
تماشا را ترجيح دهد !!!
