همیشه همینطور بوده ... سو ء تفاهمات بی خودی !
سو ء تفاهم بخشی از زندگی ماست ... ( به هر حال گاهی آنقدر نفهم می شوم که نمی فهمم نباید مزاحم کسی شد وقتی که وقتی برایت ندارد!)
..........................................
مي گويند:
"ارزش هر کس در نگاهش به زندگي نهفته "
اگر اينجور باشد
من چه بي ارزشم امروز!
چقدر بده که ...
چقدر بده که ...
چقدر بده که ...
چقدر بده که ...
نمي دونم که چي !؟
به هر حال ممنون که گفتي اصلا بد نيست !..............................................
"سلام الهام "
الهام اينقدر دلم برات تنگ شده که نگو . الهام اينقدر دلم گرفته که نگو . اينقدر دلم تنگه روزهايي که با هم بوديم . اينقدر دلم تنگه روزهايي که با هم نبوديم . اينقدر دلم تنگ روزهايي که باهم نبوديم اما بوديم . کجايي الهامم ؟ يادته چقدر با هم بازي مي کرديم . يادته چه روزهايي که يواشکي مامانامون مي رفتيم بيرون! الهامم کجايي پس ؟ نيستي ... نيستي ببيني که منم نيستم ... چرا اينقدر هر دوتامون بي وفا شديم؟ چرا تو رفتي منم رفتم ؟ مي گن دوري و دوستي ولي دوستي ما با نزديکيمون دوستي بود . نمي دونم شايد تقصر من باشه . اصلا دوستي که با دوري تموم بشه دوستي مي شه؟ نمي دونم ... نمي دونم ... خيلي وقته که ديگه هيچي نمي دونم ... خيلي وقته که بريدم ... اما يه چيزو مي دونم اگه هنوز تو تو فکر من يه جا رو گرفتي ومن هنوز
تو فکرتم پس اين يعني من هنوز تو فکرتم و دوستيم و اين يعني منم تو مغز تو يه جا رو اشغال کردم ... ببخش اگه دير به دير و گاهي هيچ وقت به هيچ وقت يادت ميوفته که منم وجود دارم ... منو ببخش در اين رابطه که دير به دير سنگينيمو به رخت مي کشم . الهامم کو اون خاطره ها ؟ يادته برف اومده بود ؟ رفتيم تو برفا کلي بازي کرديم ، مثل آدم برفي شده بوديم و بعدش يه سرماي حسابي خورديمو يک هفته تموم نرفتيم مدرسه. آخ که چه حالي مي داد ... آخ که چقدر دلم برف بازي مي خواد...يادته هميشه اعتصاب مي کردي و مي گفتي من امتحان نمي دم و معلما چقدر قشنگ نازتو مي کشيدند و هيچ وقتم قانع نمي شدند که تو رو مجبور به امتحان دادن بکنن ... راستي چرا ؟
الهامم چرا من اينقدر زود فهميدم که نبايد چيزي رو فهميد؟!
گاهي احساس مي کنم خيلي زود به هيچي تبديل شدم ... الهام خدا کوش ؟ خدا کجاست؟ کجا نشسته ؟ مي گن همه جا هست ... مي گن خدا رو مي توني با لمس کردن يه گل لمس کني ... مي گن خدا هميشه داره نگات مي کنه و مواظب کارايي که انجام مي دي هست ... الهام پس چرا خدا چشماشو به روي من بسته ؟ چرا يادش رفته که منو خودش به وجود آورده و در برابر من و زندگي من مسئوله ؟
يادمه بچه که بودم مامانم مي گفت دروغ نگو ... گناه نکن ... خدا هميشه و همه جا هست و داره نگات مي کنه ... بعد من با خودم فکر مي کردم اگه برم تو کمد يا زير تخت ديگه اون نمي تونه منو ببينه ... بچه گانست نه؟ خوب بچه بودم ... ولي مي دوني چيه الان دلم مي خواد دوباره برم توي کمد يا زير تختم قايم بشم که اون نتونه منو ببينه ، نه اينکه بخوام گناهي مرتکب بشما ، نه . مي خوام بشينم يه عالمه گريه کنم مي خوام بشينم اونجا و هيچ وقت بيرون نيام ... تا خيالم راحت باشه که اون منو نمي بينه ... تا ديگه ازش هيچي نخوام ... تا ديگه اگه تو زندگي کم آوردم نندازم تقصير اون ... تا ديگه نسبت به من هيچ مسئوليتي نداشته باشه .
الهامم کاش بودي . دلم تنگ شده واسه اينکه سرمو بذارم رو پاهاي يه نفرو تا ابد گريه کنم و اون هيچي نگه و فقط به سکوتم گوش کنه ... دلم تنگ شده الهام ... دلم زيادي تنگ شده ... خيــــــــــــــــــــــلي زياد .
گاهی اوقات انسان دلش می خواهد چیزی را فریاد کند اما افسوس واژه ای نیست که فریاد
را به گوش دیگران رساند و هیچ کس ، هیچ کس به یاری او نخواهد آمد .کسی او را در
یافتن واژه ای برای فریاد یاری نخواهد کرد.
پس گوش کن به صدای سکوتم که بلند تر از هر فریادی است.
چقدر جالبه که گاهي وقتا در آسمون تلپي وا مي شه و يه فرشته آسموني يه دفعه مثل يه خرچنگ بي دست و پا نه مثل يه مارمولک زشتم نه مثل يه فرشته آسموني که نه مفهومي داره و نه عقيده اي و به هر حال فقط يه فرشته است نميو فته رو زمين و تو اتاق من!
اين در آسمون قرار نيست باز بشه چون کليدشو هيشکي جز خودم نداره منم از بس مشغوليات ذهني ندارم و دارم ! يادم رفته که کجا از عمد گم و گورش کردمو هر چي فکر مي کنم نمي فهمم اصلا چرا گمش کردم ؟!
خوب فرشته ها موجوداتي هستند با دو بال يعني هر کي دو تا بال داشته باشه فرشته است؟ مي گم چرا اينقدر از جوجه هاي ساناز خوشم ميادا فکر کنم اونام فرشتند( الکي )!! حالا که بايد بي خيال بال و فرشته و از اين حرفا بشيم و بگذريم بهتره يکم به خودم رجوع کنم .
دلم مي خواد اينو بگم :
گه گاه بد جور دلم براي حرف زدن با خود خودم تنگ مي شه . اونقدر که هر چي مي گردم پيداش نمي کنم و آخر سرم مثل تمام وقايع پوچ و بي ارزش و گاهي با ارزش بي خيالش مي شم و مي شينم با هر کي ديگه به جز خودم با خودم حرف مي زنم !................................................
نمي دونم چرا ما آدما گاهي کارايي مي کنيم که از اعماق وجودمون ايمان داريم اشتباهِ ؟!
اَه از دست اين دلشوره گاهي وقتا از طناب دار هم زودتر جون آدمو بالا مياره!
................................................
"امروز در خلوت و تاريکي خويش شمعي روشن خواهم کرد به نيت هيچي!"
آخه چه فايده وقتي اينهمه نيت کني و اين همه شمع روشن کني بعدش هيچي بشه پس همون بهتر که از اول با نيت هيچي روشنش کني تا يه بارم به آرزوت برسي!!!
چقدر لذت بخشه واسه من که به آرزوي هيچي ام برسم!!!................................................
من نمي دونم اينو کجا خوندم ولي به هر حال اگه کسي مي دونه بگه." اينكه من به تو دروغ نميگويم، ربطي به خوب بودن من ندارد.دليلش تنها و تنها خودت هستي كه انقدر برايم ارزش نداشتي تا برايت دروغي بسازم... "
...............................................
اينم از نيچه واسه خودم:
افسردگي بهايي است که انسان براي شناخت خود مي پردازد. هرچه عميقتر به زندگي بنگري، به همان مقدار هم عميقتر رنج مي کشي .
Hope: to want something to happen and think that is possible
ميفهمي؟ ميگه فكر ميكني كه ممكنه اتفاق بيفته... فكر ميكني... يعني مطمئن نيستي و با فكرش زنده اي...
من هیچ وقت در زندگی انسان موفقی نخواهم شد
شاید چون هیچوقت انسان نبوده ام و نخواهم بود!
***********************************
زمان ، زمان همه اتفاق ها را تعیین می کند
زمان از درخت افتادن سیبی
زمان روی زمین خوردن سیب
زمان برداشتن اون سیب از روی زمین
زمان شستن
و در آخر زمان خوردن و پوچ شدن اون سیب
بی تشابه نیستیم به این سیب!
مگه نه؟
حالا وقتش رسيده تا کمي از سر در گمي خودم بيرون بيام . احساس خاصي ندارم . نمي دونم درست چند روز ماه و شايد هم سال است که چنين حسي دارم . الان همه خانه در خواب عميقي فرو رفته اند!! نمي دونم چرا چراغ اتاقم خاموشه! البته از سر شب که پاي اين جعبه مصخره نشستم خاموش بوده و من هنوز حال اينکه برم و روشنش کنم را ندارم و اين نور مانيتور بد جور دارد چشمام را اذيت مي کنه و من حتي حال کم کردن نور اين را هم ندارم! شب هاي عجيبي است ! چند وقتي است بد جور خفه شده ام . در اين همه اشتباه ديگه نمي دونم با آدما بايد چه جوري برخورد کنم . اگه روراست باشي باهاشون ناراحت مي شن و قهر مي کنند و اگه هم رو راست نباشي خوب يه درو غگوي بي ارزشي! و اگه .............نمي دونم ولي يه حس عجيبي بهم ميگه که ديگه ارزش ندارم و مي دونم اين بي ارزشي منشا گرفته از کجاست . خوب به هر حال آدما هر وقت که باب ميل آدماي ديگه نباشند بي ارزش مي شند . من و خود شما هم فقط تا وقتي ارزش داريم که بتونيم باب ميل بقيه قرار بگيريم و اگه کاري کنيم يا حرفي بزنيم که کسي خوشش نياد بي ارزش ميشيم . به هر حال فعلا تو بي خيالي ناشي از بي ارزشي که بهم تحميل شده سير مي کنم . در حال حاضر اصلا هيچ تشابهي به من واقعيم ندارم نمي دونم شايدم من واقعيمو الان دارم پيدا مي کنم نمي دونم اصلا مهم هم نيست . آن چيزي که مهم بود ديگه وجود نداره پس چيزاي ديگه هم بهتر که مهم نباشند .
چند تا کتاب گرفتم که بخونم ولي هر چي ورق مي زنم هيچي ازشون نمي فهمم. حالا چرا کتاب گرفتم ؟؟ آخه يه قولي داده بودم به يکي قرار بود جواب يه سئوالي رو بعد از مطالعه دقيق در اون رابطه بنويسم ولي الان اين کتابا رو که مي خونم مي بينم بهتره جوابو از خودم بنويسم آخه تو اينا چيزي که من دنبالشم پيدا نمي شه!
چيزي که من دنبالشم ؟ چيزهايي که ما دنبالشونيم ! چيز هايي که اصلا ارزش دنبال کردنو داشته باشن! چه چيزهايي هستند نمي دونم ؟؟ اصلا بيخيال اينا ...
واي همين الان از توي خيابون صداي ماشين عروس و از اين حرفا اومد . امروز چند شنبه است؟ ................
درست نمي دونم بين سه شنبه و چهارشنبه موندم آخه نمي دونم درست ساعت چنده!! نميخوام هم نگاه کنم وبفهمم وقتي مي فهمم زمان دير تر سپري مي شه برام واسه همينم شبا به ساعت نگاه نمي کنم در روز هم گاهي نگاه نمي کنم...
الان دارم به قرار هايي که باخودم گذاشته بودم فکر مي کنم . چه قرار هايي گذاشته بودما تا امروز بد قول ترين آدم فکر کنم خودم بوده باشم ! قرار هاي عجيبي اند کاش هيچ وقت خودمو تو قرار و اين حرفا محدود نمي کردم با اينکه به بيشترشون عمل نکردم ولي اگه از همون اول وجود نداشتند بهتر بود حد اقل تکليف خودم رو مي دونستم !
ولش کن ديگه حوصله حرف زدن ندارم!!
يکي از قرار هاي جديدي هم که گذاشتم اينه که وقتي حوصله حرف زدن ندارم خفه بشم و هيچي نگم ديگه!**********************************
همه چيز دارد روند طبيعي و عادي خودش را طي مي کند و من مدام زير بار تحقير خورد مي شوم . تحقير و اشتباه!
نمي دونم تا کي اشتباهات من ادامه دارد . خسته ام ... بد جور خسته ام . .. اينروز ها بد جور همه در موردم دچار نوعي سوء تفاهم شده اند . نميدونم چرا ؟ و نميخوام بدونم! کاش دير تر مي آمدم ! گفته بودم تا اميد نيايد من هم نمي ايم ولي اينبار اميدي در کار نبود من آمدم ولي نه با اميد با حسي به اسم بي ارزشي که بد جور بهم تحميل شده بود . چقدر احمقانه من فکر مي کنم . چقدر شايد بچه گانه! يک نفر دست منو بگيره . ديگه نمي تونم ديگه طاقتشو ندارم . يه نفر دست منو بگيره و منو ببره . به جايي که هيچ چيز وجود نداشته باشه يه خلاء کامل مي خوام.يک کلام هم از صادق هدايت :( چقدر قشنگ حرف دل منو ميزنه!)
در زندگي زخم هايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.
اين درد ها را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين درد هاي باور نکردني را جزو اتفاقات و پيشامد هاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدر است . ولي افسوس که تاثير اينگونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد.
نمی دونم گاهی وقتا چیزی بیشتر از اونیه که هست می خوام
اصلا چرا آدم نباید دلش بیشترین چیزا رو بخواد؟؟؟
همیشه بهمون گفتن باید یه حد تعادل داشته باشی . من حد تعادل نمی خوام . زوره؟ اونروز تا حالا که به تعادل و از این حرفا می گذشت چی گیرمون اومد ؟ هیچی به خدا هیچی .. اونقدر تهی و بی مصرف شدیم که گاهی وقتا هیچی هم از سرمون زیاده ! اما حالا دیگه موضوع فرق می کنه . از حالا می خوام از همه چیز بیشترینشو بخوام . خوب اینجوری شاید شاید تا صد سال دیگه از زندگی یه چیزی دستگیرمون شد ( نه از لحاظ مادیا !!!) و ما هم با دل خوش مردیم!
نمی دونم تا چه حد مادی فکر میکنید ؟ خوب زیادم مهم نیست اصلا مگه مادی فکر کردن بده؟ نه ! اونم بد نیست . اصلا هیچی تو این دنیا بد نیست بجز یه چیز که اونم ما بدش کردیم وگرنه اگه بخوای درست نگاه کنی می فهمی اونم خوبه !
خیلی وقته که حوصلم سر رفته نه حوصلم سر نرفته یه چیزه دیگه شده نمی شه گفت یه حسه یه چیزی شبیه ... شبیه...
نمی دونم شاید فقط خودشو بشه به زبون آورد ولی خوب مهم نیست البته مهمه ولی برای خودم و نه هیچ کس دیگهیادم نیست این جمله رو کجا خوندم خوب شایدم هیچ جا نخونده باشم
اینکه
" گاهی وقتا آدم برای رسیدن به چیزی باید از اون چیز بگذره ! "
نمی فهمم درست !! چه جوری می شه که آدم از چیزی بگذره و به اون برسه ؟ مسخرس . ولی خوب از یه لحاظ آره می شه
حوصله توضیح واین حرفا رو ندارم خیلی از اینکه مجبور باشم درباره چیزی به کسی توضیح بدم بدم میاد از بخت بدم همش باید همه چیزو به همه توضیح بدی ."از امروز باید چند قدم آنطرف تر ایستاد ... ایستگاه آخر نزدیک است ! می ترسم ... می ترسم خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می کردم به ایستگاه آخر برسم "
هیچ کس ننویسه خوشحالم که بر گشتی چون اصلا خوشحالی نداره!
در ضمن ننویسید بیا به منم سر بزن چون من به هیچ کس سر نمی زنم ( به جز چند نفر! )
حرف های زیادی بود برای گفتن ... حرفهای زیادی هست برای گفتن ... حرفهای زیادی هست برای اینکه هیچ وقت گفته نشه ! حرف های خنده دار ، حرف های غمناک ، حرف هایی که حتی ارزش گفتن هم ندارند !
دلواپسی های زیادی بود برای دلواپس بودن ...
آدم های زیادی را شاد کردیم امید دادیم و گاهی رنجاندیمشان !
بسیار دل شکستیم و بسیار دلمان شکسته شد ...
دیدیم آدم هایی را که مرده اند ، اما هنوز زنده اند!
و شاید هم زنده اند اما مرده اند ، فرقی ندارد .
فکر می کردیم می توانیم تا ابد بمانیم و جاودانه باشیم .
اما افسوس این دفتر کهنه یک سال هم دوام نیاورد شاید هم این دل!
خوب ما هم بزرگ می شویم !
چه بخواهیم و چه نخواهیم
و در این بزرگ شدن بسیار گول می خوریم وبسیار گول می زنیم!
" گول " چه کلمه به ظاهر مسخره ای !
بیخیال می شویم مثل همیشه ! کاش می شد بی خیال زندگی هم شد! یا شاید هم کاش می شد زندگی بی خیال ما شود ! من می روم که دیگر نه گول بخورم و نه گول بزنم ! آره من موجودی هستم بی ارزش ! شما از من می ترسید ؟!! می ترسید مبادا گولتان بزنم ؟؟ یا با شما بازی کنم؟
هه ! همش به فکر خودتان باشید . برای شما دیگران ارزش نخواهند داشت .
در هر ده کلمه می تونی توش هزار بار از لغت " من " استفاده کنی!!
من ... من ... من ... تویی وجود ندارد !******************************
یک خط قرمز صاف کا فیست که مرا به سکوت ابدی کشاند ولی باران هیچ وقت مجال این خط صاف را نمی دهد ... راستی چند روزی است که دیگر باران هم نمی بارد !
**********************************عاشقش بودم ، گفتم دوستت دارم ، نوشتم که تو خوبی ، خواندی که بد نیستی ، فکر کردی که بدم می آید ، گفتم بگو
گفتی که : تنفر داری !
***********************************
توی تمام وبلاگهایی که خوندم این جمله خیلی به کارم اومده ! ( باز هم ممنون از نویسند اش )" اصولا بهتر است گاهی وقتها انسان خفه شود و هیچ چیز نگوید "
و از این جمله خیلی خوشم اومد : ( ممنون از نویسنداش گرچه شاید دیگه خودش به این جملش معتقد نباشه! )
" همه آنهایی که زنده اند باید روی سر خود لجن بگذارند و بمیرند "**********************************
و در آخر فلسفه من در مورد زندگی :
یک فلسفه دارد زندگی
" بمیر "فقط همین و تمام
*********************************
دیدی عاقبت قصه تمام شد
سالها فکر می کردیم مگر می شود این قصه به انتها برسد ؟!
ساده بود
چشمهایت که حدیث رفتن زمزمه می کرد
من می ماندم و یک کوله بار پر از سلام های نگفته
با این همه دلم نیامد با یک نقطه قصه را به پایان برسانم
پس دو نقطه دیگر هم در کنارش گذاشتم
اشکهایم را پاک کردم و بر خاستم
....:: بدرود ::.