دائم احساس مي کني بوي يه عطر خيلي خوب مياد هر جا رو بو مي کني این بو مياد و از هر کي مي پرسي مي گه ماله من نيست و اصلا بويي نمياد ولي من مي دونم اونا دارند دروغ مي گن من خودم اين بو رو حس مي کنم همه جا هست همه جا...
دائم يکي داره زنگ در خونه رو مي زنه يک بار دو بار سه بار و وقتي فکر می کنی انگار هيچ کس نيست که درو باز کنه تو مي ري مي بيني هست ولي جواب نمي ده و وقتي مي پرسي ازش مي گه اصلا زنگي به صدا در نيومده !
من که مي دونم داره دروغ مي گه من خودم شنيدم صداي زنگو ...
دائم پات گير مي کنه به يه جا و مي خوري زمين همه فکر مي کنن آدم دست و پا چلفتي هستي چون چيزي نبوده سر راهت که پات بهش گير کنه!
من که مي دونم اونا خودشون يه کاري مي کنن که من بخورم زمين!
و ...
اين توهمات گاهي آدمو بيچاره مي کنه !
شده مثل اين آدماي رواني ... احساسات بي چاره من کمي خودتونو کنترل کنيد .
فکر می کنید به چه درد می خورم؟؟* این چیزا آدم و یاد یه چیزای دیگه میندازه!
~~~>
فدای سرت!
لقمه های پشت سر هم تند تند می خوری می پره تو گلوت مهم نیست بازم می خوری اونقدر که احساس انفجار شدیدی بهت دست میده!
ولی بازم می خوری . بخور نوش جونت!
...
دیگه داره حالم بهم می خوره هنوز تیکه نونی که دیشب خوردم توی گلوم مونده ! چه نونه خشکه خوشمزه ای بود ...کاش یکم فقط یکم بیشتر بود!
...
(...) بدون شرح!******
* همیشه خدا یه جاده خلوت (شایدم یه اتوبان!) پیدا می شه اوونم ساعتای دوازده و نیم ، یک نصفه شب ...
که تو پاتو تا آخر بذاری روی گاز و پرواز کنی و با سرعت تمام از خودت دور بشی ووقتی به خودت بیای که بفهمی واقعا پرواز کردی !
اما همیشه خدا هم صدای یه نفر می پیچه تو گوشت که می گه یواش برو ، اگه بهفکر خودت نیستی به فکر ما باش!
اونوقته که آروم آروم پاتو از روی گاز بر میداری و دنده ها یکی یکی کم می شه(!)و می رسه به اونجایی که بدون دنده رانندگی کنی !(مگه میشه؟)
اينهمه این دست اوون دست مي کني که چي بشه آخه؟
اين خونه خرابايي که مي بيني يه روزي مثل من و تو آدم بودند حالا هي اه و اووه کن و بگو اييييييييش!
ولي خوب خداييش حقشون نبود ! حقشون نيست که اينجوري زندگي کنند .
بدم مياد از اين قانون مزخرفي که واسه بعضي زندگي ها اجرا ميشه نمي دونم شايد بايد انداخت تقصير تقدير و سرنوشت
چه خوبه هر وقت کم مياريم اين چيزا رو يادمون دادند تا تسکين بديم خودمونو.
به نظرت دارم دروغ مي گم؟
خوب بذار بگم . اصلا دروغي که به هيچکس ربط نداشته باشه حتي به خود آدم دروغ حساب ميشه؟
این بالا ایستادیمو اطرافمونو خیلی کوچیک می بینیم !
نه ، دنیا بزرگتر از اوونیه که تو مغز ما بگنجه.
*من بارانم، هديه اي پاک از آسمان.
مي گريم تا تپه ها بخندند.
قاصدم، قاصد روزان ابري.
دريا مي زايدم، آسمان مي پروردم، بر بستر سبز گياه مي خوابم.
" عارفانه هاي پيامبر "
![]()
با امروز میشه سه روز از چهارشنبه تا حالا
الان سه روزه که حرفی واسه گفتن ندارم
سه روزه که هیچی نمی تونم بنویسم
سه روزه که عجیب دلم می خواد یه چیزی بگم ، حتی اینکه نمی تونم چیزی بگم
اما نمی شه
ولی حالا گفتم!
آخیش راحت شدم!!!*خوب بعضی وقتا لازمه که آدم بگه هیچی ندارم که بگم . مگه نه؟
*خدایا به یادمان بیاور آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و گدایی می کند ( در حالیکه باید کار کند !) اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در وحشتناکترین کابوس های شبانه مان ببینیم.
" زاهدی "
نه بانو،
دستمالهاي مرطوب
تسکين دهنده ي دردهاي بزرگ نيستند..." نادر ابراهيمي "
"شاک یتسنوتیمن ینوخب ات نم منوتب مگب !!!"
"احساس مي کنم تو يه منجلاب گير کردم نه منجلاب کثافت و اين حرفا نه. نمي تونم بگم چه منجلابي ."
حق با تو بود حوزه شخصي من خيلي گسترده است خيلي بيشتر از اوني که کسي بتونه تکون بخوره که مبادا پا توي اين حوزه بذاره و من ناراحت بشم ! متاسفم که اينو مي گم ولي هنوز هم به همون گستردگيه و هنوز نتونستم با خودم کنار بيام که کمي اينو کوچيکش کنم بلکه يکي ديگه هم بتونه پا تو حوزه شخصيم بذاره !
*چه زجری است فکر کردن به اینکه آدم ها هیچوقت آدم نمی شن!
زندگی
نظر خاصی در موردش ندارم
اینکه در گذشته چی به سرم اومده با حالم چطور کنار میام و چه آینده مزخرفی در انتظارم خواهد بود (اینکه می گم مزخرف ایمان دارم به مزخرف بودنش!!!)
از گذشته ها می گن باید گذشت ولی بعضی از این گذشته ها بد جور تو حال و آینده آدم رخنه می کنه و تا همیشه باهاته . گذشته ای مثل اینکه آدم یه بیماری داشته باشه یا بنا به دلایلی یه اتفاقی افتاده باشه که تا همیشه ، همیشه همیشه مجبور باشی باهاش کنار بیای شایدم اون با تو کنار بیاد ! اینروزها بیشتر تاثیر گذشته ام را بر حال احساس می کنم ، حالی که تا چند وقت دیگه میشه گذشته و گذشته ای که یه روز آینده بوده . می دونم این حرفا تکراریه . همه چیز واسه یه آدم تکراری ، تکراری به نظر میاد !
این اتاق این خونه این شهر این سرزمین کهنه این آدما که سعی می کنی باهاشون کنار بیای ولی باهات کنار نمیان . این کامپیوتر که نور مانیتورش باعث میشه از چشمام اشک بیاد حتی وقتی که خوابم تموم بالشتم خیس میشه . فکر کنم به زودی چشمامو از دست بدم !!! من آب هویج می خوام ! آب هویج بدون هیچ خاطره ای...آی آدم ها بودنتان را شکر!!!
روزهای دلتنگی سختی است شاید هم سخت است روزهای دلتنگی و شاید دلتنگی روزهای سختی را بوجود می آورد و شاید من روزهای سخت دلتنگی را پشت سر می گذارم و شاید این روزها هستند که سخت مرا در آغوش دلتنگی خویش می فشارند و شاید هم آغوش دلتنگ کننده ای دارم و روز ها را در آغوش کشیده ام و شاید هم نمی دانم
مهم نیست ...
شاید هم مهم باشد
ولی بهتر است تو به این چیز ها فکر نکنی!
ای کسانی که ايمان آورده ايد!
کمی هم مراعات ما را بکنيد
باشد كه رستگار شويد..!
*و ای کسانیکه ایمان نیاورده اید !
شما هم مراعات کسانی که ایمان آورده اند را بکنید !
باشد که به آرزوهای طول و درازتان برسید!!!!
مي دانم بریده ای .. تو هميشه عقب تر بودي يا شايدم من خيلي جلوتر بودم و شايد هم تو جلو بودي و من عقب ماندم؟ بيا من حوصله ام سر رفته نه اشتباه نکن تو يک دلقک نيستي تو يک انساني من احترام مي گذارم به انسان بودنت بيا من دلشوره دارم .
دارم عق(!) ميزنم به اين تاريخ و لحظات. دارم بالا مياورم خاطره خاطراتم را . احمقا نست که ما احمق نيستيم !
چرا بايد مثل احمق ها رفتار کنيم ؟ ديروز تمام خيابان را اندازه گرفتم با تمام بزرگيش به وسعت تنهايي من نبود . خيابان هم کم آورد ! نه اينکه بيکار باشم نه! گاهي انسان تنها دوست دارد تنهاييش را با خيابان با درختان و با دي اکسيد کربن (!) قسمت کند. اينجا هوا آلوده ست . من آلرژي دارم نمي تونم نفس بکشم . گاهي سرفه ام مي گيرد . مردي که چند قدم جلوتر از من راه ميرود دارد سيگار مي کشد . ديگر از سيگاربدم نمي ايد تو مي داني چرا؟ نه اشتباه نکن علاقه اي به استعمالش ندارم و نخواهم داشت گفتم که من آلرژي دارم نمي تونم !
راستي برايت تعريف کرده بودم که دخترک احمق به من با پوزخند نگاه کرد هنوز هم دليلش را نفهميده ام . ولي اي کاش وقت داشتم مي پرسيدم چرا؟ ...... (چرا اينهمه چراي بي جواب ذهن مرا مشغول کرده؟ )
ديشب تا صبح خوابهای ترسناک و عجیب مي ديدم . مزخرف بود . مي ترسم امشب هم دوباره ببينم . بهتر است نخوابم . این خوابها بر دلشوره ام مي افزايد .
نمي دانم چرا ازوقتي که زمان را به عقب کشيده اند شبها مثل پنير پيتزايي کشدار شده اند و من هر چه بيشتر سعي مي کنم زمان را از خويش جدا سازم بيشتر کش مي آيد !
من هنوز زنده ام و مي دانم که تو هم زنده اي آيا همين کافي است؟
*دراين نوشته چيزي براي جدي گرفتن وجودندارد (قبول داري که زندگي يک
شوخيست؟)
چه ميهماني ساده اي امشب مي گيريم
خودم و خودم! ارواحه خبيثه ! انسان هايي مرده . تن هايي عريان از کينه . شبح هايي بي خانه . خانه به دوشاني آواره . آوارگاني گرسنه . گرسنگاني در پي طعمه هايي حلال! طعمه هايي براي اينکه خورده شوند در ميهماني امشب ما . آري به راستي سادگي را در حد اعلا ما رعايت مي کنيم ! پس نگو که ساده نيستيم. بهاي اين همه سادگي را داده ام ... باشد اگر تو بخواهي باز هم مي دهم ." قسمتي از نمايشنامه کوچک زندگي یک دیوانه !!"
مرد خوبي بود خيلي خوب مثل پدرم دوستش داشتم ، سرطان داشت . مرد و تموم شد گرچه هنوز تو دل خيلي ها زنده است وقتي مرد همه براش گريه کردند وقتي مرد خيلي ها اومدند تشييع جنازه اش کسايي که حتي چند سالي بود فراموشش کرده بودند خيلي دوست داشت هميشه دورو برش شلوغ باشه عاشق اين بود که مهمون بياد خونش و فقط همين براش کافي بود ! اما يه دوست داشت که يه جوره ديگه براش گريه مي کرد يه جوري که انگار ... نمي دونم ولي مي گفت من و اين مرد سالهاي سال از دوراني که يه بچه مدرسه اي بيش نبوديم با هم دوست بوديم مي گفت فقط جسممون از هم جدا بود ولي يه روح بوديم به خدا يه روح بوديم تو دو تا بدن . حالا روحش مرده بود! يعني اون حالا فقط يه جسمه؟ يه مرده متحرک !
نمي دونم ولي وقتي اين چيزا رو ديدم دلم براي خودم سوخت به اين فکر کردم که اگه من يه روز بميرم هيچ دوستي رو ندارم که اينجور از رفتن من دلتنگ بشه کسي که باهاش يه روح باشيم تو دو تا بدن . کسي که سنگ صبورم باشه کسي که سنگ صبورش باشم . کسي که وقتي مي خندم نگه چرا مي خندي و وقتي گريه مي کنم نگه چرا گريه؟
کسي که وقتي ديوونه ام فقط به ديوونگي هام گوش بده . کسي که نرنجه از من اگه خيلي بدم اگه گاهي خيلي سردم ! کسي که بتونم همه حرفامو بهش بگم ( اگه حرفي داشته باشم براي گفتن !)...اينا رو نوشتم نه به اين خاطر که بياين بخونيد و بگيد اگه دوست مي خواي ما هستيم ... نه ! فقط و فقط به اين خاطر نوشتم که مي گند وبلاگ فاضلابي از خاطرات تلخ و شيرين ماست .
از اینجا شروع میشه -----> که:
الان به این نتیجه رسیدم : این ما نیستیم که به دیگران محتاجیم و این (این کیه؟!) دیگران هم نیستند که به ما محتاج اند بلکه خودمونیم که به خودمون محتاجیم !
هیشکی مثل خودمون نمی تونه بفهمه که چه مرگمونه ؟ هیشکی مثل خودمون با خودمون صادق و
رو راست نیست ( اگه هم کسی باشه ممکنه ما باورش نکنیم) ولی اگه خودمون به خودمون بتونیم دروغ بگیم و باور کنیم دروغمونو (چقدر... (به علت حفظ برخی مسائل از به کار بردن کلمه واقعی جدا خودداری شد!)) اونجاست که می شیم شاهکار خلقت! و از اونجایی که ما
چه بخواهیم و چه نخواهیم! شاهکار خلقت تشریف داریم ! پس به این نتیجه می رسیم که آری ما
به خودمون هم داریم دروغ میگیم و می گوئیم و خواهیم گفت . حالا شما هی بیاین بزنین تو سر من
که نخیر(با قاطعیت و خیلی عصبانی)! ما هیچوقت به خودمون دروغ نمی گیم .
زمان زيادي است براي تحرک داشتن براي زندگي کردن براي اينکه آغازي دوباره با سکوتي پر معنا با خستگي به اندازه تمام هستي با شب نشيني هاي عاشقانه با تحقير و توهين با به تمسخر گرفتن همه چيز با سلام و خداحافظي هاي تکراري با احوال پرسي هاي الکي با لبخند هاي دروغين با واژه هاي شيطاني با تولد و مرگ بي وجدان زندگي با شنا کردن در اقيانوس کوير با همه چيز و همه کس زمان زيادي داريم براي تکرار اين همه حرف نگفته ولي مرگ زمان را در کف دستان خويش دارد و به ما مي خندد و ما را به تمسخر ناشي از بيهودگيمان مي گيرد و بد جور مي پيچاندمان و در يک آن آنچنان ما را سر در گم عالم مي سازد که هنوز نفهميده ايم ما سالهاست که مرده ايم!....................................................................................
"همچون ببري درنده باش اما از كنار آهويي بي پناه به آرامي گذر كن"
آدم های متفاوت زیادی در کنار ما زندگی می کنند
اصلا اگر بخواهی درست نگاه کنی همه آدما یه جورایی متفاوتند ولی این تفاوت به خاطر اینکه ماله همه هست پس نمی شه گفت که تفاوته . همه ما یه جورایی احساس متفاوت بودن می کنیم ولی این ما نیستیم که می توانیم بگویم متفاوتیم یا نه دیگران باید در این مورد تصمیم بگیرند ولی آن چه که هست و میخواهم بگویم اینست که دو نفر انسان متفاوت نمی توانند با هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند و این در حالی است که یک انسان متفاوت نمی تواند با یک انسان معمولی اصلا زندگی داشته باشد . اما اگر دو نفر انسان متفاوت با هم رابطه ای داشته باشند ! انکس که کمتر متفاوت است احتیاج بیشتری به طرف مقابلش دارد یعنی اینکه محتاج است محتاج انسانی که بیش تر از خودش متفاوت است! و اگر قرار باشد در زندگی خود واقعی اش راپیدا کند آن انسان متفاوت می تواند تاثیر زیادی داشته باشد . ولی اکثرا انسان هایی که زیاد تر متفاوتند و طرز فکر بهتری و اصلا فکر و منطق بهتری برای انواع زندگی دارند نمی توانند انسان هایی با درجه تفاوت کمتر را تحمل کنند و زود از دست افکار پوچ آنها خسته می شوند!




