تو را ميبينم،
کودکي
در بوستاني که مأمنيست براي غنچهها
و گاهِ بازي.
گوش سپردهاي
انگار که جادو شده باشي،
با خيالِ سالهاي بعد
و دوران پرشورِ جواني
آنچه در عکس است محو خواهد شد.
به زودي نشاني نخواهد ماند
از حالتِ ايستادنت حتا
و نيز اثري از صداي من
که از فراسوي فرياد ميزند:
«صبر کن، صبر کن تا من هم بيايم».آلبوم را ورق ميزنم
دخترکي را ميبينم
ايستاده بر کنار آب
با قامتي همچون زنبق
که در برابر هر آينه ميايستد
تا تمناي دلِ خويش با او بازگويد.
اما تنها گذشتِ زمان اثبات خواهد کرد
آنچه را که آينهها از آن خبر ميدهند.
با اين همه دلم ميخواهد آنجا باشم،
تا به دخترک هشدار دهم:
«آنچه بايد آرزو کرد؛ عشق نيست».در عکس بعدي
ايستادهاي با تاجي از گلها بر سرت
به سانِ تاج سعادتي
در آن هنگام که
تو را به مانند ملکهاي در ميان گرفتهاند
دوستان و دلباختگانت.
عشق و علاقهي همهشان را
در خوشبختي يا سيهروزي
دوام و سودي نخواهد بود
جز سايهاي پوچ و توخالي...
فرياد ميزنم:
«آنچه را از آنِ من است
به آن خيانتپيشگانِ ظاهرفريب مسپاريد».جاي آخرين عکس خاليست
شايد عکس درختي باشد
عريانشده در کمند تندبادها
در حاليکه
طلوع لطيفِ شکوفايي که
نويدش را داده بودند،
سرنوشتي جز تباهي
نصيبش نشد.
تماشاي اين عکسها
گرفتهشده در اوج جواني
مرا ميخشکاند، ميلرزاند.
درست بهمانند کسي که
هيچگاه نتوانست منحرف سازد
منشور چندضلعي سرنوشتش را؛
آري؛
من هم همان درختِ عريانم
که با هر تندبادي ميلرزد.آلبوم را ميبندم.
گذشته اما در ذهنم
به مانند تصاويري نقش ميبندد.
و به نظر ميرسد
هربار که آلبوم را ورق بزنم
اوهام بازنيافتني جواني
مرا به سخره خواهند گرفت.
دخترک را ميبينم
بسان گل تازهشکفته
زمزمه ميکند:
«تمام آنچه به آن عشق ميورزي
دوباره اينجا شکوفا خواهند شد»؛
«تمام آنچه از دست دادهاي،
دوباره اينجا به تو باز خواهد گشت».----
: یادم نیست شاعرش کیه !
یادش بخیر بچه ترها (!) که بودیم با دخترهای فامیل سر اسمارتیزهای قرمز دعوا می کردیم . فقط به این خاطر که با آنها روی لبهایمان را نقاشی کنیم!
حالا اسمارتیزها پیشرفت عجیبی کرده اند اما من دیگر تمایلی به مصرفشان ندارم.
یه توپ دارم قل قلیه .... سرخ و سفید و آبیه ...می زنم زمین هوا میره ... نمی دونی تا کجا میره... من این توپ و نداشتم ... مشقامو خوب نوشتم ... بابام بهم عیدی داد ... یه توپه قل قلی داد ...
* به نظر یه شعره ساده از بازیه دوران کودکی میاد؟ ولی ... خوب آره این فقط یه شعره!...ولی منظور من از نوشتنش فقط همین نبود.
افکارم گاهي مي شود مثل اين چرخ گوشتهاي گُنده "که از يک طرف آدم داخل هُلقومشان مي کنند و از طرفي ديگر گوشت خـ... بيرون مي دهند احتمالا اگر هم بخواهند با گوشت هاي چرخ کرده لازانيا درست کنند کمي پودر سير(!) بهشان مي زنند تا بوي گنداش مزاحم تناول کردنشان نشود. شايد هم ته ماهي تابه با پياز تفتش بدهند."
* گاهی دلم بد جور تنگ می شود. چاره چیست؟
یک قدم نزدیکتر از آنجایی که من و تو هستیم ...
چند فرسخ دورتر از آنجا
اینجا مفهوم پیدا می کند و خود من .... اینجایم... همینجا.
تصور های کودکانه از یک زندگی کودکانه با افکاری نه چندان کودکانه
جسارت زندگی کردن به آدم میدهد. جسارتی از روی آلزایمر!
آلزایمر ، دوست دارم!* همیشه قدم زدن با خودم و افکارم در مورد آدمهایی که بیشتر ذهنمو مشغول کرده اند لذت بخش است ... فقط باید سعی کنم کسی را به خوردن آب هویج دعوت نکنم که مجبور شوم چندین لیوان را یکسر و به جای همه آنها سر بکشم! حالا بماند که پولش را هم خودم باید حساب کنم!
آناهيتِ من
نگاه کن اگر اين پنجره هاي اتاقت را که باز است ببندي قطعا سرماي کمتري احساس خواهي کرد .قول مي دهم تا امروز به اين چيز ها فکر نکرده بودي تو آنقدر سلولهاي مغزي ات را مشغول ساخته اي که حتي نمي فهمي به جاي دستکش جوراب دستانت را گرم مي کند!!
آناهيت اگر من نمي گفتم هوا سرد است چطور مي فهميدي که بايد دستان نحيفت را از سرما محافظت کني؟ چطور؟
مي دانم با ساعت ديواري اتاقت جرو بحث کرده اي و الان قهري اما اگر نگاهي به عقربه هايش بندازي مي فهمي که او هم با تو قهر است و اجازه نمي دهد عقربه ها حتي صدم ثانيه اي تکان بخورند ... عجيب است . اما مطمئن باش من تو را با زمان و عقربه هايش آشتي مي دهم ... اين را قول مي دهم ...
آناهيت
زندگي را از يکنواختي فکر و انديشه هاي پوچت خلاص کن . ببين گنجشکان به جاي تو صبحانه ات را تناول مي کنند و ناهارت را سگ با وفايت مي خورد. و شامت را نمي دانم ... من که شبها نيستم! گاهي فکر مي کنم تو با سگت معاشقه مي کني ... نه آناهيت نگو که سگ شرف دارد به من ، مني که هميشه همراهت هستم . شرط مي بندم اگر شبها پرده اتاقت را نکشي ( از ترس نور مهتاب )، يا حتي يک شمع روشن کني مرا بر ديوارهاي اتاقت خواهي ديد ، شايد هم بر روي ميز و شايد روي تخت خوابت !
آناهيت خودت خوب مي داني که حتي پس از مرگت هم من چون سايه سليبي همراهت خواهم بود پس خواهش مي کنم بگذار خورشيد فردا هم طلوع کند. از روزهاي ابري و باراني بدم مي آيد آنها مرا از تو مي گيرند...
آناهيت
باور کن اگر بخواهيم خدا ما را مي بخشد . هنوز هم براي توبه وقت داريم . مگر مي شود خدايي که ساده است آدمهاي ساده و حتي سايه هاي ساده را نبخشد؟
قبول کن که با خودت و من بد کردي . من به "توبه" تو محتاجم . آناهيت خدا ما را مي بخشد . يقين دارم . فقط بيا هر چه زودتر تا شب نشده و پرده ها کشيده نشده اند و من هستم توبه کنيم . توبه از هر چه بدي که به خودمان و مخلوقات اطرافمان کرديم آناهيت ما در حق آنها بد کرديم اين را که قبول داري؟
جسمت خسته است مي دانم روحت هم ، حتي سايه ات . تو به همه ما داري بد مي کني و ما شريک در بد کردنت!!
مي گفتي خدا دوستمان دارد و هيچ وقت تنهايمان نخواهد گذاشت من قبول کردم اما گويي تو کفر را پيشه کرده اي ... نه آناهيت هنوز هم براي توبه وقت داريم ... من ايمان دارم که خدا مي بخشدمان ... بيا توبه ... بيا زندگي جديدي بسازيم ... تو،جسم ، روح و سايه . با هم خوشبخت مي شويم ... قول ميدهم.
* * * * * * ** آدم اوقاتي که نياز دارد انسانهايي که سرشان به تنشان مي ارزد به طرز بيرحمانه اي ازش انتقاد کنند درست در همين زمانها فکر ميکند که احتياج دارد بقيه ازش تعريف کنند!
فلسفه ي زندگي انسان گاهي که در خيابان قدم ميزند از جلوي چشماش رد ميشود.
(... قناتي...)
راستی لذت بخش ترین خواب زندگیمو دقیقا بعد از شنیدن "داستان خرس های پاندا به روایت ساکسیفونیستی که دوست دختری در نیو یورک داشت" تجربه کردم ...
شاید هم :
شنیدن "داستان خرس های پاندا به روایت ساکسیفونیستی که دوست دختری در نیو یورک داشت"
لذت بخش ترین خواب زندگیم بوده!
از خاطره هام
بذار راحتت کنم از اینکه این همه خاطره با این همه آدم توی این دنیای حقیقی دارم حالم بهم می خوره . من مجبور نیستم که همشونو به خاطر داشته باشم .
همیشه دلم می خواست چند تا نقطه بذارم تو وبلاگم که بالا و پایین بپرن (چیزی شبیه لود شدن )
دیگه چی دلم می خواست؟!!
آهان فهمیدم ... توی مدیریت وبلاگ یه جا هست که ... تازگی ها جراتشو پیدا کردم اما می ترسم ... ترس به خاطر اینکه توی زندگی خیلی چیزا رو از دست دادم بی اراده خودم ... فکر کنم این اولین چیزی باشه که با اراده کامل از دستش می دم ... بیخیال
دلم می خواد بشینمو و یه ریز تایپ کنم ...
هر چی که شد ... هر چی به ذهنم رسید ... دلم می خواد همه چیزو تلافی کنم ... تلافی همه چیز به نفع همه کس!
اما می دونی احساس می کنم زیر چشمام سیاه شده ... می فهمی که سیاه نه کبود! اگه یادم موند یه عکس از چشمام می گیرمو نشونت میدم تا بفهمی چشمات هنوز هم به همون سادگیه!و با همون غم همیشگی...
الان هوا ابریه ...
دیشب هم هوا ابری بود ... نمی دونم اگه بارون بیاد باز هم مثل بچگی ها میرم زیرش تا سر تا پا خیس بشم یا نه!
می دونی دلم گرفته ... دلم زیادی گرفته ...
گاهی با خودم فکر می کنم من چه آدم خوبی هستم که خوندن اینجا رو از تو یکی دریغ نکردم . ولی فکر کنم به زودی آدم بد هم بشم ! دیشب احساس سرگیجه شدید گرفتم ... مهم نیست می دونی که من عادت دارم به این چیزا ... فکر زمستون تمام تنمو می لرزونه نه به خاطر سرماش ... به خاطر آدم برفی ای که قرار بود درست کنم ... شاید اگه توی اتاقم کز نمی کردمو می رفتم همه برفا رو یه جا جمع می کردم و یه آدم برفی می ساختم دیگه مجبور نبودم دلمو به عکسش خوش کنم ...
یکی گفت اینا که دارن زندگیشونو می کنن تو هم برو سراغ زندگی خودت!
من سعی کردم اما نشد
زندگی رو فقط تو همین چیزا می دیدم!
این لحظه هاست که آدم از شدت رنجش خاطر برای چند لحظه خون به مغزش نمی رسه و ...
وقتی خون به مغزت نرسه احساس خوبی داری ... (لحظه دل کندن نزدیک است !)
*کاش می شد شکل واقعیه کلمه رو صرف کرد:
بریدم ... بریدی ... برید!
دلم براش سوخت!
*آی آدما زندگی چت و وبلاگ و از صبح تا شب پای کامپیوتر نشستن و یه ریز حرف زدن و نوشتن و خوندن و خندیدن و گریه کردن و کشیدن و گوش دادن به یه آهنگ خاص و ... نیست !؟
"یکی می گفت ماوبلاگ نویسا فقط خوب حرف می زنیم! راست می گفت ما خیلی خوب حرف می زنیم . حرفهای قشنگ و فلسفی! حرفای عاشقونه و ...! حتی جفنگ نویسی. فکرشو که می کنم می بینم هممون نا بغه ایم."
باورم نميشه که اين منم ... تو هم اگه بدوني باورت نمي شه اصلا باور کردني نيست . مسخره است نه؟ ولي اين منم ديگه!! (اگه از دید انسان امروز(؟) نگاه کنی!)آره خودِ خودمم ... بدون هيچ فيلتري!!!
* مادرم اينروزها خيلي سر جانمازش مي نشيند و گريه مي کند نمي دونم شايد فهميده که آرزوي داماد شدن من يک آرزوي محال است افسوس مادرم دلم برايت سوخت!
دلم براي جانمازت هم سوخت ... دلم براي خدا هم سوخت ... دلم براي ماه که داشت نگاهت مي کرد هم سوخت اصلا نمي دانم چرا دلم براي همه چيز و همه کس سوخت به جز خودم . شنيدم که پنجره ها دارن نفرينم مي کنند شنيدم جانماز ، ماه ، شايد خدا هم! اما مادرم نه ! در را که باز کردم خنديد و گفت رستگار شدي .
من ماندم و يک دنيا بهت زدگي!!!~~~> مادرم اين روزها خيلي سر جانمازش مي نشيند . نمي دونم شايد فهميده که من فرزند صالحي نخواهم بود برايش و دلتنگ شده ! افسوس مادرم دلم برايت سوخت !
دلم براي .....
در را که باز کردم خنديد و گفت رستگار شدي .
من ماندم و يک دنيا بهت زدگي!!!
* شک نکن ، سيزده آنقدر ها هم که مي گويند نحس نيست !*یه سرچه ساده و پیدا کردن i Hate it !
شما هم همینطور وقتی باید باشین نیستین این یه رابطه دو طرفه است . بدون اینکه کسی از این کارش قصد و منظور خاصی داشته باشه! گاهی فکر می کنم شاید بهتر باشه اصلا هیچ کس نباشه . یا شایدم بهتر باشه که خودم نباشم (اینجوری بهتره ). ولی خوب اینا دلیل نمی شه ... فعلا که اینجا یه مکان عمومیه و همه میان و میرن .
آهای این یک آگهی است !
به یک مکان خصوصی با ابعاد 770 در ... (وسعت تمام زندگیم ) نیازمندم. اگر کسی سراغ داره یه پی ام بده . (قیمتها زیاد بالا نباشه. من...)
خدايا تو که مي دوني من چي مي خوام بگم خدايا تو که مي دوني من اصلا قصد بدي ندارم خدايا تو که مي دوني من واسه اين چيزا ساخته نشدم خدايا تو که مي دوني من نمي تونم ... حتي اگه بخوام . خدايا تو که مي دوني . خدايا خوش به حالت که منو از خودمم بيشتر مي شناسي بهت حسوديم مي شه . مي گما تو رو هيشکي نمي بينه اما مي گن همه جا هستي ولي ما رو همه دارن مي بينن و انکارمون مي کنن چه جورياست؟
خدايا اگه بدوني چقدر بهت حسوديم ميشه آخه تو همه چيزو مي دوني از همه چيز خبر داري وهيچوقت دچار سوء تفاهم نمي شي اما ما آدما...
مي گم خدا حوصلت سر نميره که اولش مي دوني آخرش چي ميشه؟
خدايا اگه بگم نمي بخشمت اين بنده هات ميان منو محکوم مي کنن نمي دونم خودتم منو محکوم مي کني يا نه ؟
خدايا به من مي گي بهشت و جهنم چه فرقي با هم دارن؟ آخه اينا هر کدوم يه تعريفي از خودشون ميدن من سر در گم شدم ! خدايا لازم نيست بگم چقدر خسته ام از همه چيز اصلا خدايا لازم نيست من ديگه باهات حرف بزنم آخه خودت همشو مي دوني اين مسخره است که وقتتو مي گيرم واسه چيزايي که مي دوني! ببخشيد ديگه مزاحم نمي شم از اين به بعد اگه خواستم حرفي بزنم مي گم : همونا که خودت مي دوني !
پس خدايا همونا که خودت مي دوني.*خدایا خودت که می دونی تنهاست تو تنهاش نذار!
*یک ماه از عمر این برگ زردا می گذره و دو ماه مونده تا ... فقط دو ماه!


