چيزي نيست
عادت مي كنيم
هيچ كَس از فاصله ها نمي ميرد
ما هم كه كَسي نيستيم ،پَس يك خَراش هم بَر نمي داريم
ديشب كه با شيطان تخته مي زديم،يك جفت از تاس هايَش را كه در تمام َ ابعادش
!...!شِش خالِ سفيد داشت بمَن بخشيد ، خنديدم ، گفت: عادت مي كني
اين چاشني ِ تاس هايم بود، فقط بايد عادَت مي كردم تا بَرنده باشم وَگَرنه
عَرَق ِ ترس ِ كف ِ دَست هايَم خال هاي اضافي را پاك مي كرد
عادَت چيز ِ خوبيست ، هم به بَدي هم به فاصله ها هم به تمام ...نوشته ای از اینجا ~~> نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد
* خوب دل است دیگر تنگ می شود...من هنوز عادت نکرده ام فقط ...(هیچی بیخیال)
* این را هم بگویم ممنون به خاطر تمام خاطراتمان... به خاطر بزرگ شدنم ... به خاطر فهميدنم... به خاطر خاطِرت... به خاطر همه چيز...حتي به خاطر نگه داشتنش .
اگه نخواستی حذفش کنی ، نمی دونم ولی حقه توئه ... مثل یه یادگاری ... هر وقت خواستی می تونی این کارو انجام بدی ... همین اگه هنوز هست چون فکر کردم می خوای باشه و خواستن تو یعنی همه چی ، من کی باشم که بخوام رو حرفت ، حرف بزنم.
اوووف.... خواهش می کنم یکی بیاد بگه من با این آدما(تک تکشون) چه جور رابطه ای دارم ؟
راستش خودمم زیادی گیج شدم اصلا نمی دونم کی به کیه؟
مثل لاکپشت تو خودم قايم شدم . ديگه ...
* شما رو نمي دونم ولي من حالم از اين افکار شديداً فمنيستي (گفتم شديداً) به هم مي خوره آخه يه زندگي واقعي اين حرفا سرش نمي شه . مرد بايد مرد سفر باشه ، زن هم زن زندگي ... همين.
* همینجوری الکی باز شد و ... همینجوری الکی هم بسته شد.
امروز بعد از دو سال و نيم وقتي ديدمش ...
دلم زيادي گرفت... خـــــــــــيلي زياد. (خوب شد که اون ندیدم...!! )* مهرداد کاظمی می گه:
اتفاقا خوبی دوست در آن است که تنهایی آدم با او پر نمی شود .
- بعد از شش سال کلنجار رفتن با این جمله ، بالاخره دیروز موفق شدم معنیشو بفهمم .
چقدر خوبه که ياد روزاي ساده بودن بيوفتيم . اونروزا که تو مادربزرگ مي شدي و زير کرسي برامون قصه تعريف مي کردي و ما هم عين کودن ها اظهار نظر مي کرديم و هزار و يک سئوال الکي ازت مي پرسيديم و تو هم با دل صبر همرو جواب ميدادي . حالا اگه داستاناتو گوش کنيم همچين فيلسوفانه به نقدشون مي کشيم که حتي خودتم نفهمي و حالت به هم بخوره از اينکه واسمون داستان تعريف کردي! اونروزا که بيخيالي موج ميزد ، نمي دونم شايد هم عقلمون نمي رسيد به اين چيزا...
عشق و نفرت تو عروسک هامون خلاصه ميشد و بابايي وقتي بابايي بود که عروسک واسمون مي خريد . اما حالا عروسک داشتن مزحک شده همه مي گن بزرگ شدي ، ميفهمي (؟) بـــــــــــزرگ . خوب آره ما بزرگ شديم . مثل خودشون . مثل همه . عقلمون هم ميرسه و ميفهميم که يه من ماست چقدر کره داره و به فکر اينيم چه جوري دروغامونو پشت دروغاي جديد تري مخفي کنيم . نه ما ديگه نمي تونيم حتي اگه بخوايم . ميفهمي ما نمي تونيم ... ما نمي تونيم .. ما نمي تونيم .... نمي تونيم بشيم همون آدم ساده ، نمي تونيم بچه بشيم . يه نگاه به قد و هيکلت کن ميفهمي که اگه بخواي هم نمي توني ... تو از انجام خيلي چيزا محرومي ... نگو که هنوز بچه اي ... اين يه دروغ و نگو ...
دلم براي مادربزگ شدنات تنگ شده ... بازم مادربزرگ مي شي؟
این خیلی احمقانه است که من بشینم از احمقانه هایم بنویسم برای آدم هایی که آنها هم می نشینند از احمقانه هایشان می نویسند .
* گاهی وقتا تو احمقانه هایمان گم می شوم. بعد هم مثل اینها که از چیزی عق زده باشند می نشینم و پا به پای آهنگهای جوادِ (!) خودم ، خودم را فراموش می کنم...

