سیلویا کوچه امشب سرد است ... سرد تر از ما . بیا کاپشن هایمان را از توی چمدان در بیاوریم و روی شانه های یکدیگر بیندازیم . بیا من تو را دعوت می کنم به سر کشیدن فنجان های خالی اما گرم ... پیرمرد دست فروش لبو می فروشد . تو لبو دوست نداری؟
- سیلویا بین منو تو فاصله ی شباهت نا چیز است ... خیلی ناچیز. مثل ارنستو که فکر می کند شبیه ارنست است و منی که فکر می کنم چقدر جالب می شود در کتاب های ادبیاتمان از او به عنوان پسر خوانده ی ارنست یاد شود ( d:)!!! تو چی فکر می کنی سیلویا؟
می دونی من الان در یکی از کافی نت های ایالتمون نشستم و به داغ بودن صندلی های اینجا فکر می کنم . آدم های داغی هم نشسته اند... دخترانی در پی کشف نیروهای جادویی و پسرانی خمار تحقیق های دخترانه! من هم انگار گیج و منگم یه ریز فقط تایپ می کنم شما هم نمی دونم کی می خونید ... من سرمای بیرون را ترجیح میدهم . من خیس و گلی شدن چکمه های سفیدم را زیر باران ترجیح میدهم به نشستن روی صندلی های داغ ... می دونی من خیلی وقته که سردم و خیلی وقته التهابی برای داغ شدن یک احساس خاص ندارم ... همه ی آدم های ایالت من فکر می کنند کافی نت اینجا خیلی سرد است . اما من حرف آنها را قبول ندارم ... به نظرم دمای آدمیت ما با هم فرق می کند.
وحشت را نمی توان نوشت ، من خیلی می ترسم ، من ِ لعنتی می ترسم...
حاضرم همه ی پول هایی که پس انداز کرده ام را بدهم و تمام شجاعتِ آدم های دنیا را بخرم . من حاضرم. تو چی ؟ شجاعتِت رو به من می فروشی؟
به کسی که هیچوقت به فکر جمع کردن پس انداز نبوده...
* کسي مي دونه يه ماهي کوچولوی خسته را که اعماق ِ دريا ميون ِ جلبکها آروم خوابيده ، چه شکلي مي کِشَن؟
- کسی می دونه این ماهی گنده ها چرا به ماهی کوچولو ها حمله می کنند و نمیذارن آروم واسه همیشه بخوابند؟
اگه بخواي بدوني چقدر نمي تونم اندازه بگيرم ، هميشه اندازه گرفتن ِ ميزان دلتنگي کار ِ سختيه ولي مي دونم خيلي ، خيلي خيلي زيـاد دلم براي اون دايناسور ِ سبز و صورتيم با اون کله ي سِفت و سَختِش که مي شد به جاي چَکُش ازش استفاده کرد و بوي خارج ميداد تنگ شده ... اصلاً نمي فهمم چطور فکر کرد که من اين مار ِ دراز و بدقواره رو بيشتر از اون دوست دارم !؟
- آخ که چقدر دلم مي خواست يه بچه 5-6 ساله بودم و پاهامو روي زمين مي کوبيدمو يه ريز گريه مي کردم و مي گفتم من کِنسورَمو مي خوام .. بيچاره مامان و بابام اونوقت مجبور بودند يا با يه چيزي گولم بزنند و يا ساعت 2 نصف ِ شب از زير ِ سنگم شده کِنسورَمو برام پيدا کنند... کاشکي يه بچه 5-6 ساله بودم. کاش. ( هر چند توي بچگي هم براي بدست آورن چيزي هيچوقت پامو روي زمين نکوبيدم!)
واقعا به نظر شما من دو تا گوش دراز رو سرمه و یه دم گنده هم دارم؟؟؟!!!
- شاید بهتر بود می گفتم دم دراز - گوش گنده !
دیشب همه ی کوچه ها بن بست بود ... ما خندیدیم و از لا به لای دیوارهای سنگی رد شدیم .... احمق بود آنکس که فکر می کرد می ایستیم به تماشای مرگمان در ته کوچه !
و احمق تر ما بودیم که فکر می کردیم بی هیچ گم شدنی می شود از میان سنگها رد شد!
دیگه هیچ چیز مثل گذشته نیست ، حتی گذشته هم با گذشته فرق می کنه . ما هَمَمون توی سوء تفاهم غرق شدیم امیدی هم به نجاتمون نیست ... صداقتِ لعنتی ، توی چیزایی خلاصه میشه که ما می خوایم بدونیم ، مهم نیست دیگران می خوان بگن یا نه . خصوصی ترین چیزها توی زندگی من ، عمومی ترین چیزها توی زندگی دیگران رو تشکیل میده . من توی خصوصی هام گم شدم . هیچ چیز به حراج گذاشته نشده و مَردم همچنان منتظرند تا من به تو چوبِ حراج بزنم ...
رستاخیز ِ من پس کی از راه میرسی؟* می خوام یه چیزایی رو جدید کنم ، یه چیزایی رو عوض کنم ، یه چیزایی رو نابود کنم !
* دقیقا منظورم چیزایی بود نه کسایی .
وقتی اینجا می شود زندان و من می شوم زندانی و تو می شوی زندان بانی که هر روز و هر لحظه به اینجا سرک می کشی ... هیچوقت نگفتم که چقدر حس ِ خوبی بهم دست میده وقتی میبینم زندانم ، زندان بانی داره که بیشتر ازخود زندانی ، تو زندان ِ .
اين آدمها که ميبينيد تکامل يافته ميمونها هستند ، شايد هم اين ميمونها که ميبينيد تکامل يافته آدمها هستند ...
ولي با اين حساب من هنوز نمي دونم چرا وقتي بارون مياد سر تا پا گلي ميشم ... لابد زيادي خاکي ام !
داني که مردان مسافر کم شکيبند
هم در زمين هم آسمان ، هر جا غريبند ....داني که در غربت سخن ها عاشقانه است
اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است ...بخوان تا برايت بنويسم از روزهايي که نه من منم و نه هيچ کس ِ ديگر من است . بخوان تا از امروزم برايت بنويسم امروزي که شايد ديگر هيچگاه نگذارم توي تقويم سال هايم تکرار شود تو مرا ببخش اگر اينچنين بي رحمانه همه چيز خودم و خودت را به نقد مي کشم . تقصير من نيست اشتباهي رخ داده من موجود ضعيفي بيش نيستم . انساني که با کمترين وزش بادي ساقه هايش مي شکند . اين منم شکننده ، تلخ ، تو به فکر من نباش . آينده من از آن توست تويي که نمي دانم دستخوش چه تغييراتي خواهي شد و شايد شده اي! بخوان تا برايت بنويسم چقدر راحت مادرت ... --> بخوان ...
دروغ چیز خوبی است ... از آدمهای دروغگو خوشم میاد از آدمهایی هم که تابلو دروغ میگن خوشم میاد ، آدمهای دروغگو همه چیز و از یه زاویه دیگه نگاه میکنن ، درست مواقعی که فکر می کنی دارند راست ترین حرف زندگیشونو میزنن دروغ میگن مثل سگ ! اینجور آدمها نه شاخ دارند نه دُم ... همیشه هم دروغ می گن و لازم نیست بترسی مبادا راست بگن در صورتی که آدمهایی که راست میگن همیشه خدا باید نگران باشی مبادا دروغ نگن. آدمهایی که راست می گن آدمهای خوبی هستند . آدمهای خوب خوبیهای خوبی هم دارند ... آدمهای بد آدم های تنهایی هستند! تنهایی حسی نیست که توی بسته های لُپ لُپ جا نشود ... تنهایی حس آدمهایی است که فقط یکبار از روی پل هوایی به پایین پرت می شوند و بعد هم کاملا سالم راه خودشونو ادامه میدن ، تنهایی حس آدمهایی است که احساس می کنند بیش از حد حرف می زنند حرفهای بی سر و ته ................. ممنون !
اگر کوچه ي تمام آدم هايي که مرا مي شناسند علي چپ است تو به کوچه ي آنها کاري نداشته باش ...
با من حرف بزن ...
من : اول شخص ِ خودم
تو : دوم شخص ِ خودم
او : سوم شخص ِخودماون تو رو دوست داره ولي من نمي فهمم !
حالا بماند که اصلا نمي دونم خودم اين وسط چي کارم؟
* شايد از اين به بعد حول اين سه نفر بچرخه نوشته هام...پس شک نکنيد ، به کسي ربطي نداره ! اين يه مسئله کاملا خصوصيه بين سه تا آدم متفاوت که نمي دونن از جون همديگه چي مي خوان ؟
لثه هایی مثل بادکنک ، من هنوز بیخیال نیستم... تو هم نشستی ذل زدی به دستکِشام ...اونم که معلوم نیست چرا هی ساز مخالف میزنه ؟ انگشتام هنوز خوب نشدند ( فکر نکنم امیدی بهشون باشه) .تازه امروز صبح دربه دره سی دی ویندوزم همه اتاقمو زیرو رو کردم .هیچی پیدا نکردم به جز یه عالمه کشف تازه ! حمیرا هم معلوم نیست چه مرگش شده دیگه فایلش جواب نمیده ، فردا امتحان دارم ، هوا هم بس ابری و بارونیست ، کاشکی برف بیاد . شبکه های مغزم آنتن نمیدن ، دیشب تصادف زد بهمون ! حالمون خوبه ، بیچاره آهن پاره ها . اون گداهه که فلج بود هنوز گوشه خیابونه فکر کنم عاشق شده آخه جدیدا یه تابلو زده با این مضمون " فقط به خاطر تو ، مرتضی " البته اینو بالا سر اون یکی زده " یه بنده خدا " حالا به من چه اصلا که کدومشونو به اون یکی ترجیح میده؟ روحهای بزرگ غم های بزرگ دارند ! راننده اتوبوس مرد مهربونی بود . چه حالی میده دیر بری سر کلاس و طرف هیچی نتونه بگه . جاده های بین شهری کُشتن منو اینقدر که با حالن فقط هم تو شب . همه اینارو گفتم تا اینو آخرش بگم : دندون عقل ما هم بعله !
* خوب شد هیشکی نمی تونه بهم تبریک بگه ! یا مثلا بگه دندون عقل که نشونه بزرگ شدن نیست! حالا اگه خواستید بگید لطفا در کامنتای همین پست ابراز لطف کنید (:
