مي گويم :
آدم ها مثل مهره هاي شطرنج مي مانند . دستي از آن بالا هدايتشان مي کند !
تقدير و سرنوشت ما هر چه باشد همان مي شود ...
-من چه حرفهایی که نمی زنم!
می گویم :
پنجشنبه هم مثل شنبه بود اين اتفاق جالب اما تکراري ای بود که شنبه هم مثل يکشنبه بود امروز هم فکر کنم دوشنبه است که شباهت زيادي به پنجشنبه داره نظر خاصي در مورد سه شنبه و چهارشنبه و جمعه ندارم اگه موجود باهوشي باشي مي فهمي که اين سه روز مثل همون چهار روز مي گذره و توي همه ي اين روزها اثري از تو و من نيست فکر کنم يا فرار کرده ايم يا خدا ما را از توي ليستش خط زده به هر حال من هنوز دارم دنبال خاطره اي مي گردم که در آن یکی از ما نقش موجود انعطاف پذیر را بازی کرده باشد!
دوست داشتم ... نوشته هایش را خیلی دوست داشتم . مثل نوشته های او و نه مثل هزاران نوشته ی دیگر مثل هزاران حرف ناگفته ی خودم ، که من این روزها در نوشتن چقدر فقیرم . در نوشتن و حرف زدن و با او بودن . مُرد مثل هزاران حرف نا گفته ی خودم که روزی هزار بار می میرند . مثل هزاران باری که می خواستم بگویم نوشته هایت را با تمام وجود احساس می کنم . چقدر ما غریبیم اینجا مثل تلخند های سگِ ولگرد دو کوچه بالاتر .
نمی گویم دلم برای نوشته هایت تنگ می شود می گویم دلم برای حرفهای خودم که دیگر شاید هیچ جا خوانده نشود تنگ می شود ... تو بذار به حساب اینکه من موجود خود خواهی هستم .
آن مرد مُرد... نه مثل هزاران باری که من در روز می میرم .
احساس همزاد پنداري ِ شديد با ماهي هاي قرمزي که براي عيد مي گيرند ! خستگي از اشياي اتاقم ! بي علاقگي شديد به برنامه هاي تلويزيون از هر نوعش! علاقه ي شديد به اون قسمتِ آهنگِ آرش که دختره ماشينو روشن مي کنه و ميره ! ترس از...! تنفر از آدم هاي تازه به دوران رسيده که فکر مي کنند ديگران هنوز توي دوران پارينه سنگي زندگي مي کنند! نگراني شديد نسبت به خودم ! کلافگي از ساعتها و روزها ! روزمرگي ِ شديد شب ها ! بي تفاوتي نسبت به خوانده شدن توسط کتابهايم ! دلتنگي شديد براي موجودات فضایی! حسرتِ سالها و آدم هاي دوران بچگی! نياز شديد به گرم شدن ، ... ، ... ، شجاعت ، فرار، دو متر جا ، يه پارچه ي سفيد و يه عالمه خواب .
" آخ اگه يکي پيدا مي شد امشب منو بکشه !"
يه سوء تفاهم ِ بچه گانه ، احمقانه
فکر مي کنم افکارم اينطوريه ... همشون نه ، فقط قسمتهاي خصوصي اش . بذار تو روياهام با افکار ِ بچه گانه ، احمقانَم زندگي کنم ...- اصلا ً نمي فهمم چرا احساس مي کنم اين آدم مي خواد مريم پائيزيشو به رخ من بکشه ؟ ... هي آدم مريم پائيزيت مال خودت ... مي توني بذاريش توي جيبت و همه جا با خودت ببَريش .
* مـ ن : موجودي که در اواسط اسفند ماه ، با برنامه ريزي قبلي براي تجربه شدن بوجود آمد .
-فکر مي کردم يه سوء تفاهم ِ بعد فکر کردم شايد سوء تفاهمم هم يه سوءتفاهم ِ
سوسکهای سیاه همیشه سیاه اند همیشه حرف هایی برای گفتن دارند حرفهایی که فقط از روی اطمینان می تونند بگن اما ما هم گوش های تیزی نداریم ... سوسک ها قلب های کوچکی دارند و ما با تمام وسعت قلب هایمان نمی توانیم آنها را در دل خود جای دهیم . ترس از سوسک مثل ترس از حادثه هاست ... چیزهای چندش آور، گریزیست از همه ی عالم ! آخرین بار تابستان بود سوسکی به پنجره اتاقم برخورد کرد و مُرد ... شب هم بود ، تنها هم بودم ... خیره بودم در چشم هایش به من لبخند می زد ... اما من نخندیدم !
- تمام این مدت احساس یه لاستیک زاپاس رو داشتم ... یا پول هایی که قایم می کنن برای روز مبادا ... نمی دونم شاید هم ، من خود روز ِ مبادا هستم .

