رفت وسطِ حياطِ مدرسه ، يه دايره ي بزرگ کشيد . ما داشتيم نگاهش مي کرديم ، دايره بزرگه که تموم شد با بقيه ي گچي که داشت چند تا دايره ي ديگه اطرافش کشيد . بعد اشاره کرد به من گفت تو بيا برو وايسا وسط دايره بزرگه ! من رفتم .... رو کرد به بقيه ي بچه ها گفت اين خورشيدِ! گفت بزرگه ، داغه ، نور داره، گفت اگه بري طرفش از حرارتش مي سوزي ! بعد چند تا ديگه از بچه ها رو هم گفت برند توي دايره هاي ديگه بايستند . گفت شما ها دور خورشيد مي گرديد . من خيلي مغرور شدم! بزرگ بودم ، تک بودم! خانم معلم اون لحظه شد بهترين آدم دنيا ... احساس کردم همه بهم حسودي مي کنند ( از اين حسش خوشم نيومد!)، گفتم نمي تونيد بياين طرفم ، بهشون هشدار داده بودم ، هر کدوم بهم نزديک شدن سوختند . هر کي بهم نزديک شد سوخت !
- خانم معلم اون روز خيلي چيزا از خورشيد و بقيه ي سياره ها گفت . حتي اينم گفت که خورشيد غروب مي کنه ، حتي اينم گفت که دوباره طلوع مي کنه . ولي يادش رفت بگه خورشيد هم مثل تمام چيزا ممکنه يه روز تموم بشه ! منم هنوز نفهميدم ! بقيه هم همينطور...
و هنوز هر کي مياد طرفم مي سوزه و اين اصلا تقصير من نيست ...
- راستي ، چرا اونروز هيچکي اعتراض نکرد به خورشيد شدن ِ من؟
- مگه خانم معلم يادش نبود که من يه ماهي ام ؟! شايد هم مي خواسته ...
- آخرين ماه ِ سال هميشه هم سرد نيست ... آخرين روز سال هم همينطور .
ديشب يه خواب بد ديدم ... خيلي بد ... حالا مي فهمم که هيچ چيز مثل چهره ي واقعيه آدما زشت و کثيف و ترسناک نيست ...از ديشب تا امروز عصر حالم بدِ !! از ديشب تا امروز عصر به همه شک داشتم . از ديشب تا امروز عصر افکارم در مورد آدما و خيلي چيزاي ديگه خيلي عوض شده! اين يک متن ادبي نيست ... تو رو قران يکي به من بفهمونه که تا چه حد آدما اجازه دارند واسه خوب بودن؟! ------
اینو راحیلا داده واسه تولدم
امروز که دوباره خوندمش یه حس ِ عجیبی بهم دست داد . می خوام توی وبلاگم داشته باشمش :
من دلم میخواهد نفسی تازه کنم و تراویدن تنهایی را در پیله ی خواب مثل یک شاخه ی میخک نرم احساس کنم ....
دوستی بسته ی پیچیده به روبان ها نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد !
من تمامیت خود را در سفره ی چرمینی خواهم پیچید و شبی در چهارسوی باد رها خواهم کرد ...
چه کسی میداند شاید ...
شاید از برکه ی متروکی هم صدفی صید شود ... !
حرفهایش که به آخر میرسد
نه طعم قهوه های بدون شیر و شکر را میدهند
نه غذاهای فاسد توی یخچال
حرفهایش فقط به آخر میرسند
مثل حرفهای من .../.!
۰ خود آزاری همیشه هم خوب نیست!
همه جایز الخطا هستند و همه فرصت جبران دارند...
حتی موجودات خوش قیافه ی کارتن خواب!
حتی دانشجویان سال آخر دانشکده پزشکی!
حتی راحیلا و سیصدو شصت ثانیه اش !
حتی یا هو مسنجر من!
همه و همه به جز آدمها!
آدمها خطا های جایزی هستند از سوی خداوند
و این داستان ادامه دارد ...
تا روزی که خدا دیگر خطایی نکند
و همه جایز الخطا شوند
حتی آدمها!
دگمه هاي کنده ، اعتصابِ خنده ،
يک شکنجه در کنج... ضربه ي کُشنده
پله هاي تاريک ، منطق عفوني ،
روي ميز تحرير ... استکان خوني ،
يک چراغ روشن...روي کتف ديوار ،
گردن شب من زير تيغ انکار ...- قسمتی از دیالوگ فیلم سربازهای جمعه
وقتي تمام عروسک هاي کوکي ِ من بيست ساله مي شوند . وقتي تمام خاطراتم بيست ساله مي شوند . وقتي بيست سال اکسيژن تلف مي کنم و شمع هاي کيک تولد ، عدد بيست را نشان مي دهند . وقتي بيست سال چشمهايم ديدن را تجربه مي کنند و وقتي بيست سال ... قطعا شما هم آنقدر باهوش شده ايد که از روي استدلال استنتاجي به بيست سالگي من پي ببريد!
شک نکن ...
صندلي هاي چوبي
فقط صندلي هاي چوبي
مي تونه موجوداتی از جنس هاي متفاوت بسازه
موجوداتی با دمایی حدود ۱۰۲۹۲ ۰F !
در واقع اصلا به من ربطی نداره که زندگی توی چهاردیواری چرت و پرت گویی های آدمایی خلاصه می شه که دست آخر خودشونم می گن ما نمی فهمیم چی می گیم! فعلا اینقدر هم درگیری های شخصی دارم که حال و حوصله سر و کله زدن با سلول های خاکستریمو ندارم . نبوغ و استعدادمم سرکوب شده و الان فقط نگران امروز عصر خودمم ! فقط همین.
* به کی بود گفتم برای خوب بودن باید خودم باشم؟ این آخرا نتونستم خودم باشم . نه اینکه نخوام ، نه ... نتونستم /. من اونقدر ها هم که شما فکر می کنید آدم عوضی ای نیستم .
نمی دونی چقدر دلم می خواد بشینم واسه خاطر آدمایی که می شناسم گریه کنم!
دیشب هم با خدا کلی کلنجار رفتم ... بالاخره راضی شد که یه جایی بهتر از بهشت بسازه فقط برای تو .... غصه نخور بعد از مرگت میری یه جا بهتر از بهشت !



