خلاصه شدیم توی آدمهایی که به ما ربطی ندارن . حتی به زور هم نمی تونیم ربطشون بدیم . توی چهار دیواری هایی که می گن اتاق .
اتاق ِ من ، اتاق ِ تو
کلماتی که نمی دونیم مفهوم اصلیشونو خیلی وقته از دست دادن .
- از دست دادن ها
از دست دادن چیزهایی که هرگز بدست نیومدند و نخواستیم برای بدست اوردنشون تلاش کنیم یا به هم کمک کنیم!
- خواستنی که هیچوقت توانستن نبوده .
خلاصه می کنم
: بزرگ شدیم ، گم شدیم،تغییر کردیم، ولی هیچوقت "صاحب" چیزی بودن رو تجربه نکردیم .
اینقدر حرفها دارم که خودمو تند ، تند ورق بزنم ، که زود هم تموم شم . اینقدر هم کتابهای گل و بلبلیِ تازه منتظرن برای خونده شدن که ترسی نمی مونه . خوبیش اینه که همه ... همه چیز رو می دونن و به نظرم خیلی با همه روراست حرف زدم!!
: عوض شدم . شاید تو نوشته هام معلوم نباشه ولی خیلی عوض شدم . شاید هم عوضم کردند . به هر حال عوض شدم .
دیدی این قبرستونا رو ، که عمودیه ؟ نه اینکه عمودی باشه ... نه . فکر کن به جای اینکه دو ، سه طبقه بره زیر زمین به همون شکل پنج ، شیش طبقه میاد بالا! یه چیزی شبیه ساختمونا از دور . داشتم به این فکر می کردم که چه مرده های راحتی ! بعد از مرگشون لگد مال نمیشن . قبل از مرگ هم نمی تونن به کسی بگن : مگه اینکه از روی جنازه ام رد شی!
وقتي ماهي قرمزه ي من مي تونه توي تـُنگ از يه هفته بعدِ عيد تا حالا ، شايد تا هميشه ي من تنها زندگي کنه .
ما که آدميم چرا نتونيم؟
کدام کارگردان در لحظه ی یکی شدن دستهای ما کات داد ؟
کدام کارگردان؟
---
: ناخداها همیشه هم آدمهای بی خدایی نیستند ...
گفت : از زندگیت راضی ای ؟
خندیدم و گفتم : آره . تو چی ؟
خندید ولی نگفت آره .: اگه بارونو دوست داشتیم ، رنگین کمان هم بود ، اونوقت می فهمیدیم رنگ هم هست
مردنم نيست مهم / مردنم را اين چنين مي دانم: / رفتن تو،اما / تو برو / زنده بمان / قولي مي خواهم / از تو و از دل تو / كه فراموش كني / اين من عاصي را. / به دلت آمده ام و تو را اين گونه / به دلم راه دادم / اي همه هستيِ من، / تو برو،باكي نيست! / زندگي مي گذرد / مردنم نيست مهم. / من كه خوب مي دانم / رفتنت از دل من،
نيست ممكن … پس ببخشاي مرا …شعر از: نیلوفر
همیشه با نیت خوب همه ی ماجرا ها رو شروع می کنم و همیشه هم به همه ی ماجراها گند میزنم ! کاش واقعا بلد بودم با نیت بد سرآغاز همه ی ماجرا های خوب باشم .
فرصت لازم داريم
حتي اگر بخواهيم دوباره بخنديم ، حتي اگر بخواهيم دوباره پوچ بشيم ، براي بي رحمانه تر شدن هامون ، که توي فصلهاي اول سال مي شه از لابه لاي کلماتِ قشنگه بهاري چيزي پيدا کرد ، همون داستان هميشگي . دقت کردي چقدر بهار بي رحمه ؟ من زمستون خودمو دوست دارم که توي سرما هيشکي از خونه بيرون نمياد که هيشکي به اون يکي نمي گه " عزيزم منو چند تا مي خواي" ؟ که توي سفيدي هاش گم مي شم . که جا پاي کلاغا رو مي شه شمرد . که خوندن همه ي مينيمال هاي همه ي آدما به آدم جون ميده ... خدا فرصت يه آرزو بهمون داد که ما با اون يه آرزو يه آرزوي ديگه خواستيم و همينجور تا حالا که مُرديم و آرزوهامون رسيده به آدماي ديگه که اونها هم مثل ما با آرزو هاشون آرزو بخوان تا بميرن . خدا چقدر آرزو روي دستت مونده ... حراجشون کن .
شايد فقط نمادِ خورشيد ، ماهي ، زمستون ، سنگ ، موش ، غورباقه و هر چيزي جز انسان بودن ، بوديم .
: راستي کجاي کتابهاي جيبي نوشته بود : آدم تنها موجوديست که خالقش را محکوم مي کند ؟
: دلم براي خدا سوخت ...
: می خوام انسان بودنو تجربه کنم.
وقتی حرف زدن بلد نیستم ... آرزو می کنم کاش لااقل بلد بودم شعر بگم ... جدا از اینکه گاهی حالمون از بقیه به هم می خوره ... گاهی وقتا حالمون از خودمون هم به هم می خوره ...( از خودم بگم بهتره) ... روال عادیه زندگی تو یه روز مزخرف اصلا معنی داره؟
همزاد بزرگ ِ من
می دونم کارگردان زندگیت ، کارگردان فیلم های وسترن نیست که جایزه های اسکار رو دِرو کنه .
ولی تو تلاش کن برای بازیگر خوبی بودن .
: نگران من هم نباش ، من هنوز تام و جری نگاه می کنم .
ذهنی که توی آینه وارونه می شه . قرار هاي اشتباهي . من نبود ها و کم بودها . بد آمدن ها، توي همه ي فال هاي هفتگي . گم شدن توی خلوت ساختگي ... وقتي حتي پنجره اي نيست که به آبي بودنش دلخوش کنی . دیگه چه فرق می کنه بیرونش برج های چند قلوی خاکستری باشه یا گل و گیاه و شــبنم ؟
فقط يه فرق دارن آدمايي که توي کامنتهاي ديگران فحش مي نويسن با آدمهايي که توي وبلاگ هاشون ديگران رو محکوم مي کنند به"تظاهر به روشنفکري"و"تقلید".
آدماي اولي باعث مي شن تا آدم به خودش بگه که مهم نیست و بيشتر سعي کنه براي بهتر نوشتن ولي آدماي دومي جلوي هر چي نبوغه رو مي گيرن و باعث مي شن طرف اون چيزي رو که دوست داره بنويسه ، هيچوقت ننويسه ، از ترس محکوم شدن .من نميدونم کِي اين آدما مي خوان بفهمن که
" نويسندگي يک کار اشتراکي است "؟
" همه ی گناه ها ماله من ... اینجوری همه میرن بهشت . "
: خیلی قشنگ بود آقای قناتی تواضعش منو یاد آهنگ مهم نبودِ اندی میندازه ...
دیشب شب خوبی بود .
شبهای خوب : وقتهایی که من دچار مسمومیت غذایی می شوم و دیگر به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنم .
اما دیشب فوق العاده تر از شب های خوب قبلی بود .
- چقدر دیشب به شب های خوب نیاز داشتم!
هي پسر تو قول داده بودي . مي فهمي قول.
- نچ . ببين ما الان تو عصر کوفت و زهرمار زندگي مي کنيم . تو که انتظار نداري کسي ديگه به قولش عمل کنه . دختر کِي مي خواي بزرگ شي و پا توي جامعه ي کوفت و زهرمار ها بذاري؟
پشت در پشتِ ديوارنگاره هايي که عظمت نداشتند . فرو ريختند نه به خاطر پايه هاي سست بنا ، به خاطرتصاوير مبهمي که از فرار برجاي گذاشته بودند ... تواضعی که قاطعیت و زخمي که التيام نداشت . حرفي که فقط براي ديدن ، لمس شدن و ماندن در غبار هوا به حراج گذاشته شد . چطور اين تن حتي به اندازه ي يک"کا" ي مصري هم ارزش نداشت؟
خیط اسود را کشف می کنم در رویا و خیط ابیض را تعجب ، آن زمان که خاطره نجواییست میان من ، شیشه و ماه شب چهارده .
: با همان اسلوب همیشگی ...
هي رفيق ... شــايد ، براي "ما" همين اتاق با تمام وسايلي که عمل و عکس العملهاشون ملانکوليست کافيه تا "ما" هم به همه چيز بدبين شود.
وگرنه سوءظن که مثل دگمه ي لباس هميشه بهمون آويزونه.


