کسي شبيه هر آنچه که تا کنون نبوده ام را براي خالي کردن و البته خالي شدن ، قاب مي کنم ميزنم به ديوار اتاقم تا هم کمي حجم سنگيني اش اذيتم کند و هم يادم باشد خدا هميشه به آدم هاي بد لطف بيشتري دارد
سابق بر اين هرز نوشته ها که به آخر ميرسيد نقطه ي پايان همه چيز را معلوم ميکرد ... حالا نه ، حتي اگر سه سکوي سقوط هم مانده باشد ، براي پريدن تو هيچ سکويي ، سکوي سقوط نيست . فقط من کمي محتاط تر شده ام روي نوشته هايي که با نقطه و حرفهايي که با پايين دادن آب گلو به پايان ميرسد و البته نباید انتظاری داشت از دستهايي که براي نوشتن ديگر پير شده اند...
: عادت به نبودنت عادت مبتذلی بود ... مثل همه ی عادت هایی که نکردیم
...برای دیدن ، گاهی وقتها فقط باید چشمهایت را ببندی و چند جرعه ی آخر را سر بکشی... این چند جرعه ی آخر ، نقش مهمی دارند در مهربان شدن آدم ها...
خیره که می مانی به صفحه کوچک موبایلت ، تازه می فهمی که چرا " رفتن ، چیزی شبیه اشتباه آمدن است" .
بعد باید لیوان دیگری را پر کنی و فحشی ناموسی ، حواله دهی به حجم لزجی که آدرس را اشتباه داده بود...دهانت باز می ماند از بهت غریبانه هایی که نوشته شدند و تو نخواندی. مثل دهان نیم گشوده ی جنازه ای از غربت محیط...صفحه ها ولی سفید که می مانند ، می شود چشمها را بست و نانوشته ها را خواند . زیرزمین و زیرزمینی ها ، حذف شدنی نیستند . این من و تو ایم که فرایند حذف شدن را تجربه می کنیم . اسمش را هم گذاشته ایم "رفتن" ، تا بعدها بشود سر بی تصمیمی های گذشته ، کلاه گذاشت...
دلواپسی واپسین دم با هم بودن ، همیشه ترجمان دردآلودی در ساده ترین کلمات می یابد . آنجا که در می یابی دیگر رویایی نمانده است و پایان رویا ها را با واژه هایی ، شکل همان کلمات ساده روزمره ، انذار می دهند . مثل همین دیروز که صورتت را بر گرداندی و گفتی:"من دیگر بروم..."و من نگاهت کردم و گفتم: "خداحافظ..."~~> پاساژ
مي تونستيم اميدوار باشيم
ما فقط مي تونسيتم اميدوار باشيم
بعد پاهامونو جمع کنيم و دستامونو دورش حلقه بزنيم و بشينيم نگاه کنيم
که کي اول مي تونه به زندگي ِ اون يکي گند بزنه
بعدتر هم مثل اين آدمهاي گناه کار
حلقه ي دور پاهامون رو محکم تر کنيم
که مبادا هوس فرار به سرمون بزنه
و بعد ترها سرمون رو تکون بديم و بگيم :
مي تونستيم اميدوار " نباشيم "
بعد دوتایی با هم یه سفر بریم به فضا
اونجا برای آدم فضایی ها دست تکون بدیم
و بعد تر به هم چپ چپ نگاه کنیم و
بعدترها با دلخوری به زمین برگردیم و
خیلی بعد تر ها بگیم :
می تونستیم احساسی نداشته باشیم
و بعد توی خیابون وقتی از کنار هم رد میشیم
بپرسیم :
ببخشید ساعت خدمتتون هست ؟- اوهوم ، 6:36 دقيقه ي صبح ِ يک پنج شنبه
... اما همیشه این من بودم که می فهمیدم درصد اشتباهي نيست در آرزوي سلامتي ، وقتي حرفها با يک نقطه به آخر ميرسد و نميشود دو نقطه ي ديگر کنارش گذاشت .
می ترسیدم محکوم بشم به دروغگو بودن
وگرنه حتما راستشو می گفتم .
---
دنیای مجازی اینجوریه دیگه ، راست بگی یه درغگوی پستی ، دروغ بگی بازم یه دروغگوی پستی!!
دکمه ی قرمز زندگی که زده شد سیصدو شصت و پنج روز سال یکباره ایستاد ، آدم ها از تابلو ها بیرون خزیدند ، رنگ ها پخش و او در خاکستری روزهایش محو شد ، من از تصویرهای دو بعدی ، پنج بعدی بیرون آوردم عقربه ها را به تمسخر کشیدم ، به انتظار خندیدم ، تنهایی فکرم را شلوغ بازار ِ تو کردم ، معبود را بازی دادم و حافظ را برای تغییر شعرهایش غلغلک . دکمه ی قرمز زندگی که زده شد " ما " بی وجدان تر از قبل ما را به بازی تبعید کرد برای گفتن بعضی حرفها ، که از کنار سنگینی اش بی ادعا گذشتیم .
سرباز ها اگر شهامت داشتند دو سال خدمت یک عمر نمیشد .
فرمانده ی احساس ِشان موجودی از جنس مخالف نبود تا در بازی ِ کلاغ پر همیشه کم بیاورند و از حرفهای جدی بی تفاوت بگذرند . پادگان حرفهایشان در شهر سکوت نبود . گردان اخمهایشان اعتبار داشت و تن میدادند به آخر ماجرا و از دیوارها دوری میکردند برای خط زدن روزها . سرباز ها اگر شهامت داشتند " حیفی" در کار نبود برای ندیدن ها، نشنیدن ها، نگفتن ها، نبودن ها ...
: من یک سرباز صفر ِ بی شهامتم !
--- متن آهنگ ... (کلیک کنید)
خوبی ِ ما بدی ِ ما و برعکس ! ... آبشو عوض کردم مرد ... اگه عوض نمی کردم چند روز دیگه توی" لجن " میمرد ...

