به جز سیاه ِ آفریقایی ِ من که در نُت ها زندگی میکرد
و آلبوم تمبرهایی که هزارسال تنهایی را با خود یدک می کشید و عقربه های بی دقت ثانیه های اطاقم ، هر دستی که پیدا شد به دستهای دستمالی نشده ی ما خندید ...
نمی دونم کدوم یکی از ما به بازی ِ نا امیدانه ی موجوداتِ فضایی شک کرد ، که حالا ستاره ها با نحس کردن طالعمون می خوان انتقام بگیرند !
مذکر هایی که قهرمانانه درد رو توصیف و حراج می کنند
حالم رو به هم می زنند
درست به اندازه ی خوندن کتابهای خودشناسی
مثل صدايي که نمي شنويد
درست مثل صدايي که نمي شنويد
من همونقدر آرومم !
---
: یه جاهایی آدم زیادی احساس غریبه بودن می کنه . یه جاهایی مثل ... مثل ... مثل ... نمی گم که !! (:
... سرم درد مي کند . نمي شود سعي کرد براي قانع کردن جملات ... نميشود ... درست مثل " فاجعه ، که هميشه عميق است و حس نشدني " و در تمام تقويم ها اگر امروز را حساب نکنيم با فردا مي شود شش روز ... هميشه نشانه هايي هست براي هر چیزی !
از قول ...
تمام ِ ... کتابهایی که نخواندم ، چیزهایی که ننوشتم ، روزهایی که زندگی نکردم ، حرفهایی که نگفتم ، سلامهایی که ارزش جواب نداشتند ، راه هایی که مسیر نبودند ، راست هایی که دروغ نمی دانستند ، صفحه هایی که به سیاهی نمی رفتند ، ذهن هایی که پوسیده نمی شدند ، روح هایی که برای مطلق ؛ نبودند ، خواب هایی که تعبیر نمی خواستند ، سردرد هایی که به آرامش نمی رسیدند ، فیلم هایی که برای فیلم شدن سبک نبودند ، ...
"حرفهاشون همونقدر لحظه ای ِ که لحظه ها ... "
نفرين هايشان چيزي کم نداشت از همسايه ي دیوانه ی ما که نيمه شب هاي تابستان ، عريان در حياط پشتي ِ خانه شان ميرقصيد و سرفه میکرد ...
و گاهي تا صبح صداي سرفه اش مثل سرفه هايي بود که آخرش به مرگ ختم مي شود و من همه ی شب با تمام وجود ، نگرانش بودم ...
