بخواب ...
حتماً خوابهای خوبی هست برای دیدن ،
یا شاید خوابهای دویست و شصت و پنج کیلو بایتی که زود هم لود میشه !
هنوز هم(؟) خيلي راحت مي شود بي خيال همه ي چيزهايي شد که در يک سري چيزهاي ديگر خلاصه مي شوند و ساعتي که عقربه هايش را اسم نمي گذارند براي چشم گذاشتن در لحظه ها ... وقتي يکي دو روز مانده باشد تا يک دقيقه ي ديگر يا شايد هم يکي دو سال که از پنجره پرت شوي بيرون و نفهمي به مسلخ کشيدن کار سختي نبود که نشود حسرت نکشيدنش را تا خود ِ خدا برد ... دست بر ميداريم ، ما از همه ي این " بی " و " با " هایی که قبل از خود قید ، زندانی می کند آدم را دست بر ميداريم ... هر چه بادا باد .
دفتر هفته نامه تنها جائيه که وقتي ازش بيرون مياي ، اگه يکي بپرسه خوب چه خبر ؟ جوابش "هيچي" به معناي واقعيه کلمه ست . البته به جز دوشنبه ها که تا شب سوژه واسه معطل کردن ِ ملتِ شريف به اندازه ي کافي پيدا ميشه!!
خُب ، اینم میذاریم به حساب حماقتهای دختر بچه های چهارده ساله که همیشه از آدمهایی خوششون میاد که می ترسن بهشون بگن دوستشون دارن و البته هیچ وقت توی رویاهاشون شاهزاده و اسب سفید بالداری نبوده و فقط تلاش میکردند برای رسیدن به هدف های بزرگ زندگیشون که اتفاقاْ بیشترش علمی ، اقتصادی و وطن پرستانه ست ( به سبک خودشون) و نه احساسی .
اينجا باد نميآيد.
من تمام قورباغههاي اين سرزمين را،
- حتي زشتترين و کريهترينشان را -
بوسيدهام.ترسيدهاند.
همهشان؛
سايهي تو روي مرداب بوده حتماً...اينجا باد نميآيد.
من ديگر نميبوسم؛
من تمام شدهام و تو،
قبل از اينکه تمام شوي،
لبهاي همهي قورباغههاي ويرجين مرداب را
- يکبار ديگر -
دوختهاي...~~>هــرم
یه جمعه ی خوب می تونه یه شنبه ی پر اعتماد به نفس به بار بیاره !
: هر چند استعداد جمعه های هدر رفته بیشتر از این حرفهاست .
---
به نظر من هر نوع رابطه ای که یک سال و نیم از اتمامش گذشته باشه یه رابطه ی تموم شده است ... بهتر بگم یه رابطه ی کاملاً تموم شده است .
---
اذیت نکن ، شاید شبیه آنی هال باشم ، ولی بیشتر شبیه خودمم ... پس لزومی نداره کسی واسم نقش الوی سینگر رو بازی کنه ...
عصبی میشم میزنم به هر چیزی که آخرش بن بست فکری نباشه ... ولــی
... چند لحظه بعد دوباره میرسم به یه بن بست قدیمی و هیچکی نمی فهمه ' توی سفر آدم دلش فقط برای کسایی تنگ میشه که طبق هر منطق خود ساخته ای نباید بشه ' ...
همه می گفتن افکارم حتی به درد عمه ی سی سالم هم نمی خوره برداشتم رو یه کاغذ نوشتم (فقط برای اینکه نوشته باشم (!)) بعد دادمشون به سیزدهمین پلانکتونی که زیر موجها توی شب برق میزد ، اونم با خودش برد . حالا یعنی شدم یه آدم بی فکر ِ بی تفاوت که فقط وقتی خاطراتش تار عنکوتی میشه به هر دری میزنه که زودتر برگرده ... ؟

