بهترین وقتها برای اینکه آرزو کنی کاش یه حلزونِ کوچیکِ آرومِ کثیف بودی وقتایی که می دونی تنهایی و دلت می خواد از درو دیوار روحت بالا بری و همه جا رو چسبناک کنی . دلیلشم اینه که هیشکی از یه حلزونِ کوچیکِ آرومِ کثیف که همه جا رو چسبناک میکنه خوشش نمیاد .
وقتي تو نيستي انگار دنيا پر از علامت سئوال مي شود روي پيشاني ِ يک مشت موجود بیچاره تر از من.
همون خيابون چهاردهم ، و همون صداي ردپاي هميشگي که مي گفت آدمها مي ترسن براي همديگه آرزوي موفقيت کنند ، مي ترسن موفقيت اونقدر مسخره شده باشه که با گفتنش تمام پالس هاي مثبتشون از بين بره .
صداي راه رفتن با شوقي عجيب که يک غم ِ بي انتها چاشني ِ بي چون و چرا ش بود . مي گفت لذت بخش ترين خاطره ها توي سکوت شکل مي گيره ، وقتي هيچکس حرفي نداشته باشه براي گفتن بهترين گفت و گو ها انجام ميشه ، وقتي هيچ دستي رو لمس نکني بهترين گرما ها انتقال پيدا مي کنه ، من شايد جسم و روحم خاک گرفته بود چون درست مثل وقت هايي که خاطره ها ذهن رو مي کشه توي مرداب و آدم دلش مي گيره ، دلم گرفته بود - همراه با تحملي عجيب ، سخت ! - .
- تئوري اش اين بود : آدمها وجود خارجي ندارند . يعني من و تو پَر ؟! يعني صبر مامان ، تلاش بابا ، پول تو جيبي هاي بچگي همشون پَر ؟... تکليف ساختموناي سيماني ِ چند طبقه ي پُر از خاطره چي ميشه ؟ تکليف اينهمه زندگي ! ، اينهمه قانع بودن توي داشتن ... ؟
صداي قدم ها ولي هنوز شمرده شمرده توي خيابون چهاردهم ميومد و هنوز تاکيد . نميدونم کدوممون اول تمام شد نمي دونم چرا مثل کاغذهايي که روش هي مي نويسي و هي چماله ميکني همه چيز چماله شد ، نميدونم ، قرار شد ما توي سطل آشغال کدوم خلوت فسيل بشيم ؟
مي گفت : زندگي بشر را چيزي جز مکانيزم حرکتي و الگوهاي ثابت و بي حرکت تشکيل نمي دهد ولي فکر مي کنم من و تو علت و معلول هيچ چيز نيستيم . وقتي نمي خواهيم حتي خاطره ي مشترکي داشته باشيم و مسخره است که ما از آينده اي مي ترسيم که وجود نداره . تو مي دوني تابلوهاي رنگي اين شهر چند نفر رو خاکستري کرده ، وقتي تمام شخصيت يه آدم روي کاغذ نوشته مي شه و توي جعبه با اميدهاي واهي پرت مي شه . وقتي حتي مارکز، توي شهوتِ تنهايي ، روياهاشو مي فروشه و يا حتي وان گوگ دوست داشتني تو .
من شده بودم تعبير ِ : تو آدم بزرگي هستي چون هيچکس روياهاي پر غرورتو نمي خره ، و همينطور مشهور ، چون هيچکس براي به جا نياوردنت عذر نمي خواد ...
و شايد اصلاً يادت رفته بود که صداي رد پاي تو ، هنوز ؛ توي خيابون چهاردهم ذهن من به وضوح شنيده مي شه . گر چه اينروزها با سايه ي هر کمبودي که رو ي ما سنگيني مي کنه نيست مي شويم . اما حالا خوب مي فهمم چراوقتي تو نيستي دنيا پراز علامت سئوال مي شود روي پيشاني ِ من که انگار تکثير شده ام.
دقت کردی بعضی وقتا که حال و حوصله نداری و تو خودتی بعضی چیزای مسخره چقدر خنده دار میشه ؟
مثلا این آرم ِ روی ساعت دیواری ، تا امروز فکر می کردم آبیه بد با خودم می گفتم یه روز بر میدارم رنگ مشکی میزنم بهش صبح که دقت کردم تازه متوجه شدم نه بابا همون مشکیه !
دو هفته فقط چند صفحه ی آخر " وجدان زنو " باقی می مونه برای خوندنشون . نمی خوان وقتی واقعیت با حفظ تمام حقیقت هایی که چند سال - حدود دو سال - روش تاکید داشتند مدام جلوی چشماشونه ، تمرکزشون بره روی سیاهی های یه فونت ساده . نمی خوان و البته نمی تونن .
- حالا باید بشینیم بازم فلسفه بافی کنیم که این با اون فرق داره ؟ بازم مثل همیشه سلام کنیم و یه دی دونقطه تحویل بدیم که انگار هیچی نشده ؟
اینقدر خوشم میاد از این روزایی که صبح بیدار میشم میبینم همه جا سفیده ، برف اومده ...
از امروز صبح اینقدر خوشم میاد ...
-- جای خالی رو با هیچی نمیشه پر کرد . عزیز!
آخرش را که نگاه کنی می شود قصه ی هفتاد منه بی سر و ته...نه هزار و یک شبی دارد که دلخوش کـُنـَک باشد نه بابالنگ دراز ِ عاشق پیشه ای که شهریه اش را بپردازد . خلق کرده برای تماشا و احسن الخالقین . کج خـُلق می شویم که بشویم بگذارید به پای حساب و کتاب دفتری که هیچوقت نداشته ایم . گیرم اصلاً بی خیالی طی شود ، با اینهمه ردپای ِ یواشکی روی طاقچه ی گرد گرفته که نمی شود مثنوی ِ شاهنامه برای حافظ نوشت و به شیوه ی سهرابی مُرد .
تو هم ؟
تو هم یادت رفت موقع چراغ سبز آدم باید برود ، ایستادی ، خندیدی به بوق ؛ بوق کردن آدمهای بعدی !
لوکیشن ها پشت صحنه ی منتقدائیه که بین هر کلمه شون میشه یه فیلم دو ساعته رو نقد کرد ، خالی و بی حوصله . شب ها هم که چراغ ها خاموشه جون میده واسه دیدن فیلم های ترسناکِ توهم زا . فضا و آدم فضایی کجا بود ، اینجا همه تو تنهائی هاشون معلقند .
ته ِ تموم آدما ، شخصیتی که باقی می مونه ، فاضلاب دلتنگی هاست و تموم ِ حس های دردودل که وا نشده برگشت خوردند به عمق هیچ ، چیز های همون آدم ... خیلی وقته به این فکر میکنم که ، بودن و نبودنم فرقی نداره .
یه بار تو عمرمون به قصد صرفه جویی خواستیم با اتوبوس بریم ... حواسمون رفت به باقالیا سه تا ایستگاه از مقصد دور شدیم که دو زاریمون افتاد ... آخرشم دیرمون شد مجبور شدیم با تاکسی بر گردیم !
