میدونی راستش تازگی ها فقط یه برداشت میشه کرد از جمله ی "تو دختر خیلی خوبی هست" یه برداشت شبیه همون "بیا بریم فلان جا تا برات بستنی بخرم "(که هیچوقت هم خریده نمیشد) تو زمان بچگی
حالا شبا میشینه وبلاگ دوست مذکرشو می خونه که اتفاقا دوست مذکرش هم میشینه واسه دوست مونثِ خیالیش که اصلا هم شبیه اون نیست می نویسه بعد همه چیزو محکوم می کنن . کی می تونه بفهمه که یه آدم چند بار صفحه ی شخصی ثبت می کنه ؟ اصلا به ما چه . من جمعه ها صبح رادیو « جمعه ی ایرانی » رو چون نمی تونم گوش کنم و بخندم فقط تحمل می کنم ! راستی دارم کم کم یه نابغه میشم (: یه کادوی تولدم خریدم فکر کنم هیچوقت به دست صاحبش نرسه .
خواب بچهگیهایم را دیدم بانو؛
تو عمودیتر بودی و من افقیتر...راستش دلم هم گرفت،
نمیدانم کِی اما؛
بیدار که شدم، دیر شده بود؛
تو دوباره افقی شده بودی و من...
... انگیزهای برای عمودیشدن نداشتم.بانو،
اینبار
نوبت توست؛
هر چه آمد - به خوابـت-
سهم من یادت نرود؛
حتی اگر سیاهلشکر بودم
یا ترسیدی
- آنقدر که یادت برود -
...میدانم،
میدانم،
یادت میرود،
پشت این شیشههای خونی،
پشت این دریچههای مردابی،
همیشه لحظههایی هست، برای مبسوط شدن، روی باور استیصال
و لمس خیس سکون، در باور یک خیرهگی...
خیره...
- آنقدر که یادت برود -
- آنقدر که نتوانی بهیاد بیاوری، دیالوگ {قبل/بعد} از خوابت را -
- آنقدر که بترسی، اگر بهیاد بیاوری، تمام تنـت بو بگیرد -
- آنقدر که -
...بانو؟
~~> هــــــــــرم
این بازی از اینحا شروع شد . به دعوت راحیلا یه بار نوشتم ولی خوشم نیومد ، حذفش کردم حالا یه جور دیگه می نویسم! :
* از بچگی هر وقت کیک می خریدم اگه تازه بود پوسته ی کاغذی که بهش چسبیده بود رو می خوردم ! هنوزم می خورم !
** قرص ، آدمای مزاحم ، برنج و عدس و ماش و کرانچی ، زنگ ساعت رومیزی ِ خواهرم ، روزای بی کاری ، معلم عربی سال دوم دبیرستان ، بی هوشی ، سی دی های خش دار ، مسخره کردن ، بوق زدن ، برنامه نصب و دانلود کردن و یه سری چیزای دیگه عصبیم می کنند .
*** خیلی زیاد با خودم و خدا حرف میزنم . به کسی که دوستش داشته باشم دروغ نمیگم .
**** سه ساله پدر روحانی من خواهرمه ! تنها کسی که پیشش همه چیز رو اعتراف می کنم تا عذاب وجدان نگیرم یا به هر دلیل دیگه ای .
***** و در آخر : اگه یه روز کامل توی خونه باشم توی تمام 24 ساعت شاید فقط نیم ساعت از اتاقم بیرون بیام ، تلویزیون زیاد نگاه نمیکنم ، اخبار گوش میدم ، وبلاگستانو میخونم ، حوصله ی کامنت گذاشتنو ندارم ولی اگه با خوندن یه نوشته حرفی برای گفتن داشته باشم حتماً می نویسم حتی اگه طرف خوشش نیاد ، فکر کنم نصف عمرمو خونه ی مادربزرگم بودم ، اصلاً کینه ای نیستم ولی خیلی زود ناراحت میشم ، درس و کتاب خوندن و گرافیک و فیلم و موسیقی و کار کردن رو خیلی دوست دارم ، ...--- دیگه دیر شده واسه دعوت کردن (:
اینجوری میشه که بعضی وقتا باید دنبال بازیهای بی نتیجه گشت .
مثل من که همیشه فکر می کردم آخر دنیا رو کی می خواد کات بده . یا ورژن جدید خود ساختگی کِی به بازار میاد ؟ -دارم چرت میگم- . یا دلم می سوخت واسه عقربه های ساعت که یاد برده های آفریقایی می اندازدم ، هنوز! شب ها پشت بالشتم فکر می کنم و بعضی چیزا رو توی قاب چند تا نوار قدیمی مخفی می کنم ، وقتی هیچ دلیل خاصی هم نداشته باشم برای دختر توی ذهنم اونقدر میزنم و اون اونقدر می رقصه تا جفتمون از پا در بیایم و البته اون فکر کنه که چقدر ما برنده های خوشبختی هستیم. دارم چرت نمیگم ، باور کن .
داشتم دنبال یه آهنگ میگشتم آلبوم ستاره های سربی ِ ابی رو پیدا کردم بعدِ چند سال که دوباره دارم بهش گوش میدم حقیقتاْ چند روزیه تو یه عالمه دیگه زندگی می کنم ! اصلا جون میده واسه آدمایی که خودشون حافظه شونو می سازن !!
- ای بابا .. فکر کنم چهارشنبه صبح بود که حرف حلزون و اینا رو زدم عصرش یه لُپ لُپ خریدم توش یه حلزون کوکی با شاخک های بلند بود ! (:

