تو که توقع نداری یه علامت سئوال گنده نشم وقتی بعضی لبخندها توی بعضی عکسها از بعضی بچه های غرق در کثافت سنگینی میکنه ؟
پیرزن همسایه نمی دونست زوزه های سگِ ولگرد محله هیچوقت از روی دلدادگی نبوده
روی سنگ قبرش نوشت : استخوانهای توی این گور تقدیم* به سگِ ولگرد محله به خاطر زوزه کشیدن های شبانه اش !
* البته تقدیم با عشق ...
میشه یه معادله، نه حتی اینم نیست . نمی دونم و نه حتی یه بازیه مسخره که توش می تونی خودتو گول بزنی که می دونستی آخرش چی میشه یه جور عذاب دادن شخصیتِ برای اینکه لازم نیست چیزی رو به خودم ثابت کنم نه خودم و نه هیشکی دیگه . حتی رو دست خوردن هم نیست چون هیچ ادعایی نبود فکرم حوصله ی فکر کردن نداره خسته میشه وقتی به نتیجه هایی که باید برسه میرسه . دلم گدایی می خواد ! اجازه هست گدایی کنم ؟ چون فکرم خسته تر میشه وقتی ازش اجازه میگیرم . من همش دارم اذیتش می کنم حتی سرِ شبی با رمان مشکی که زدم به نشونه ی تسلیت گوشه ی دسکتاپ . خونه رو دوست دارم ولی روزای تعطیل دیوونه کننده است وقت آزادش فکرمو خسته می کنه از بس فکر می کنه . می فهمی که دلم میخواد یه نفر فقط باهام حرف بزنه ؟ یا اصلا می فهمی که دلم میخواد یه نفر فقط برام حرف بزنه ؟
حتی قانع تر از این حرفام تو حرف زدن .
