تمام آينده و تمدنمان را اگر جمع کنيم
چيزي نمي ماند جز گورستان تاريخ و چند جلد کتاب کهنه که حتي به صفحه هاي آخرش هم نميشه اعتماد کرد .
اونوقت مي تونم محکم بايستم و بگم :
من همون هيشکي هستم از قبيله ي يک دست انسان متمدن ِ فراموش شده در اولين برگ هاي يک کتاب نیمه خصوصي !
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه ی كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشه ی فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشه ی فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت .« محمد علی بهمنی »
دارم تلاش می کنم ! آونگ روزها و سالها برای همان مرد خنده روی بد اخلاق که خدای چهار دیواری ساختن است از گل و شن و تنهایی .
سفر که پشتش کوچه به کوچه جاده است و راه برای رفتن و ماندن .
زن !
تو بهترین ایده برای رمان چند ساله ی من خواهی شد
باور میکنم اگر فقط کمی مهربانتر جا برای خیانت من باز کنی !
-
تا خدای چهاردیواری می شویم
جنسیتمان غول بد جنسی هایمان می شود
تو چشمهایت را ببند
خدای من روی هیچ پرتره ی سیاه و سفیدی تاریخ انقضا به اتمام نمی رساند... ایمان دارم .

