هشت شب با پیرزن پنجاه ساله ی نیمه چاقِ تنبل توی یه اطاق چهار تخته می خوابیدم . که به جز دستشویی و حمام رفتن بقیه ی کارهاشو از من می خواست براش انجام بدم . شب های آخر دیگه عادت کرده بودم . ...آخرش هم نفهمیدم چرا هر وقت می گفت دختر گلم ، عزیزم ، یاد سربازهای دو ماه آموزشی می افتادم و دلم براشون بیشتر از هر وقتی می سوخت . (:
امروز تزلزل وحشي بيگانگان ،
شبيخون حشو و انتقام ،
سر در طلايي بي کسي ،
اعتماد سست پايه ،
غروب بزرگ جهان ،
...
" دیگران "
صف گرفته اند براي اذن دخول
گويي کسي دائم صدايشان مي کند ...
تمام این سال ها خودت را قول میدهی ، در خودت بار رخوت می کشی ، چشم می گذاری ، فراموش می شوی و میمیری . دچار خلا گنده شده ام دیشب تا حالا در خودم ! شبیه زجه های آخرم می شوند اگر بفهمی که ، همین ها روزنه های امید بوده اند ... مرا بشکاف !
"درست همان روز - تنها روزی که من ، بدون هیچ دلیلی ،به یاد مری آدرس افتادم ، شاید تنها به این خاطر که آسمان پر از مرغ های دریایی بود - مری به کلیسای موبیل رفته بود تا در مراسمی برای شادی روح من دعا بخواند ......"
« سرگذشت یک غریق / مارکز »
--
هی ! این یک فیلم سینمایی پر هیجان یا بخشی از داستان کلمبیایی بالا نیست . من هم آمادور کاراباللو نیستم که نیمه شب وقتی داری غرق میشی فریاد بزنم : (( خودتو محکم بگیر ،کاستیللو )) . تو دیگه خودت ، خودتو محکم بگیر ، لطفا !
راستی یادم رفت بگم : تو هم کاستیللو نیستی !
زمان ، طاعون بی دقت قرن می شه . فرصتها از دست میره ، کلنجار جسم و روح ، کشف مذهب ... دلم نمی خواهد ها داره شکل می گیره ، لجبازی می کنم با خودم . کسی هم که بود ، نیست . مغشوشه حافظ ِ این روزهای بی حافظه انگار ، بنویس : اینجا برای همه جا هست !
روز ها فیلم های صامت ، شب ها آسم لعنتی ، عدد های شمارشی ذهنم که تمام می شود هیچکس به دادمان نمی رسد ... راستی چرا خستگی هایت بهانه ی فرار شدند تا مرز فراموشی ؟
- شدیم تافته ای جدا بافته از قصه های شنگول و منگول در صبح خیلی زود یک روز نه چندان معمولی ِ پر از هاشور ...

