ما هنوز هم هر پنجشنبه شب دعا می کنیم ...
البته نه دیگه برای شفای مریضامون
بلکه برای آمرزش مرده هامون ....
.
--
توی جسمم یه چیزی هست که مدام خودشو میزنه به درو دیوارِ بدنم . کاش می تونستم از خودم تکثیر بشم تا وقتِ عزا خودمو بغل کنم . گریه کنم .
... تنهایی اینروزا بد جور نیشخند میزنه ، یه جوری که انگار می خواد ثابت کنه خیلی از ما گذشته .
من پشیمونم و به همون اندازه که دیگران رو تشویق می کنم به امید داشتن به همون اندازه فاقد اعتماد به نفس لازم برای ادامه دادن .
وَه ... که این حجم خاکستریِ من وقتی هم قد کوچه می شم و وقتی سرد ِ سردمه و عرق می کنم و آتیش می گیرم و نمی دونم باید خودمو گرم کنم یا سرد . وَه که پر میشم از این حجم خاکستری وقتی میمونم و پا پس می کشم . وَه که این بغل ها همشون پر از زندون می شن و خسیس واسه لحظه ای گریه کردنه من . وَه که حجم خاکستریه مرگو وقتی روی پیشونیه رفیقت می بینی ... وَه ... وَه ... که داغونم . وَه که گریه دارم . وَه که گریه می کنم . وَه از این حجم خاکستریه مرگ ... از این حجم خاکستریه مرگ . از این حجم خاکستریه مرگ . از این حجم خاکستریه مرگ . از این حجم خاکستریه مرگ .
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
پدر جان !
دنيا يک کيسه چايي خشک است براي از بين بردن بوي گندِ سيرِ عمرِ پلاسيده مان در دهانِ زندگي !
من اما قدرت استشمام ندارم .
پدر جان
اين پيرزن خسته تا هميشه دوستت خواهد داشت (: