پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
پیرمرد گفت :
غم و غربت میراث بابا آدم است . حالا برو که نمی روی . زندگی ما زخمی است که تنها مرگ می تواند آن را خشک کند . همه ما می میریم و چند روز بعد یک وجب سبزه از گور ما می روید ، آخرش همین است . زیاد فکرش را نکنید .
« آب و دانه / خالد نویسا »
* * | +
|
سهم ما همين مرگ که مي بيني ، که نمي بيني
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
ذهن مجهولِ صحنه ساز :
امروز روز چهل و پنجم بود ، صبح رفت توي دستشويي و ريشهاشو زد ، فکر کنم ديگه عزادار نباشه ! روزها رو نشمردم اما ، چهل و پنج روز پيش ؛ تولدش ، حواسم بود . مثل هميشه که حواسم هست چون عادت کردم که هميشه حواسم جمعِ جمع باشد در اين موارد تا اشتباهي لگدمال نکنم احساسات ديگران رو ؛ از بس که لگدمال شدند . اين روزها که مي گذرد ، هميشه انگار گذشته اند .مثل گلهاي خشکيده روي يه سنگ قبر که صاحبش چهل و پنج روز پيش سهمش را تمام و کمال گرفته از اين زندگي .
* * | +
|
جمعه شانزدهم شهریور 1386
* * | +
|
( . . . . . . . . . . . . . . . . . . :
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
* * | +
|
