صبح
اتاق به هم ریخته ، یک تختخواب . می توان دو بدن را زیر لحاف تشخیص داد . مرد در جای خود از این دنده به آن دنده می غلتد . هنوز کاملا بیدار نشده ، آشفته به نظر می رسد عطری غریب و ناشناس را حس می کند چشم هایش را باز می کند ولی به آسانی قادر به باز نگه داشتن آنها نیست ، چشم هایش را می بندد و سعی می کند دوباره بخوابد ولی موفق نمی شود . دستش را دراز می کند و بدنی را که کنارش خوابیده لمس می کند ، دستپاچه می شود . چشمهایش را دوباره باز می کند ، به آرامی ملافه را کنار می کشد و پیکر دیگر را کشف می کند. او یک زن است.
...{در سايه روشن. شايد پس از معاشقه. پشت به پشتِ هم روی زمين نشستهاند و سرهایشان را به هم تکيه دادهاند. زن انگور میخورد. مرد سيگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.}زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربونتر، آ.
مرد: آ.
زن: آهستهتر، آ.
مرد: آ.
زن: من يه آی لطيفتر میخوام، آ.
مرد: آ.
با صدای بلند اما لطيف، آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بهم بگی هرگز فراموشم نمیکنی.
مرد:آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای اعتراف کنی خيلی خری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بگی برام میميری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بهم بگی بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بهم بگی لباسات رو درآر.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار میخوای ازم بپرسی چرا دير اومدی.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اينکه بخوای بهم بگی سلام.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اينکه بخوای بهم بگی خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اينکه ازم بخوای يه چيزی برات بيارم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اينکه بخوای بهم بگی خوشبختم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اينکه بخوای بهم بگی ديگه هيچوقت نمیخوای من رو ببينی.
مرد: آ.
زن: نه، اينجوری نه.
مرد: آ.
ببين اگه به حرفم گوش نکنی ديگه بازی نمیکنم.
مرد: آ...
زن: پس بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بهم بگی ديگه هيچوقت نمیخوای من رو ببينی.
مرد: آ...
زن: آهان. حالا خوب شد. حالا بگو آ، يه جوری که انگار میخوای بهم بگی بدون من خيلی بد خوابيدی، که فقط خواب من رو ديدی، و صبح خسته و کوفته بيدار شدی. بدون اينکه هيچ ميلی به زندگی داشته باشی.
مرد:...آ
زن: آهان. بگو آ، انگار که میخوای يه چيز خيلی مهم بهم بگي.
مرد: آ.
زن: بگو آ انگار که بخوای بهم بگی که ديگه ازت نخوام بگی آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، انگار که میخوای بگی فقط با آ حرفزدن خيلی عاليه.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه که بگم آ.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه که يه آی لطيف بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟
مرد: آ؟
زن: بهم بگو که دارم ديوونت میکنم.
مرد: آ.
زن: و اينکه ديگه حوصلهات سر رفته.
مرد: آ.
زن: خب، من قهوه میخوام؟
مرد: آ؟
زن: معلومه که میخوام.{مرد بلند میشود و برای زن قهوه میريزد.}مرد: آ؟
زن: آره يه قند کوچولو، مرسی.
مرد: {پاکت سيگارش را به سوی او میگيرد.} آ؟
زن: نه خودم دارم.{زن پاکت سيگارش را بيرون میآورد و سيگاری از آن بيرون میکشد.}مرد: {فندکش را به سوی او میگيرد.} آ؟
زن: فعلن نه، مرسی.
مرد: آ؟
زن: نمیدونم... شايد... ترجيح میدم امشب خونه غذا بخوريم.
مرد: آ.
باشه، ولی آخه سساش رو داريم؟
مرد: آ.
مرد: پس بريم بيرون.
مرد: آ.
زن: پس همينجا بمونيم.
مرد: آ...
زن: بيا اينجا...
مرد: آ...
زن: تو چشام نگاه کن.
مرد: آ.
زن: تو دلت يه آ بگو.
مرد :...
زن: مهربونتر.
مرد :...
زن: بلندتر و واضحتر، برای اينکه بتونم بگيرمش.
مرد :...
زن: حالا يه آ تو دلت بگو، انگار که میخوای بهم بگی دوستم داری.
مرد :...
زن: يه بار ديگه.
مرد :...
زن: يه آ تو دلت بگو، انگار میخوای بهم بگی هيچوقت فراموشام نمیکنی
مرد :...
زن: يه آ تو دلت بگو، انگار میخوای بگی خوشگلم.
مرد :...
زن: حالا میخوام يه چيزی ازت بپرسم... يه چيز خيلی مهم... میخوام تو دلت بهم جواب بدی. آمادهاي؟
مرد :...
زن: آ؟
مرد :...
زن :...
مرد :...
نمايشنامهی :داستان خرسهای پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که دوستدختری در فرانکفورت دارد - ماتئی ويسنیيک - برگردان: تينوش نظمجو - نشر ماهريز
