به یادِ هتل پرشیا
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
وقتی هنوز هم اعتقاد داری که ملوان پیر از دریا می ترسید نشون به همون نشونی که روی ماسه ها عکسهای خاطره هاشو دوره می کرد و انگشتای پاهاشو آب یادگاری می برد ، من هم شب ها می شینم کنج تختم و سعی نمی کنم چیزی رو مرور کنم و حوصلم که سر میره میام نت کتاب دانلود می کنم به امید اینکه در آینده بخونم ، هنوز هم میمون روی کتاب داره شطرنج میبازه و با لبخند قول میده که اینبار حتما میبره ، و چند تا صفحه ی دیگه که هر روز و شب با همون فرم توی خواب هام تکرار می شن و نوشته هایی که بهت الهام می شن تا بیخیال ملوان پیر می شی و اصلا خداحافظ هر چی اعتقادِ ، نه ؟
کجای این چاردیواریِ سفید نوشته که آدم باید همیشه تلاش کنه تا زنده باشه ، من امشب شرمنده ام !
* * | +
|
