یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
کم کم دارم نگران آدمهای توی خوابهام می شم ...
همشون یا به قتل می رسن یا درگیر ماجراهای جنایی می شن !اگر هم به آخر نرسه و من بیدار شم ، ادامشو تو روزهای بعد نشون میده!
* * | +
|
آخرین تابلو از یک روز زمستونی
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
پشت دیواره های چوبی مترو
توی قهوه های ترک گم می شی و
روی نیمکت های لهستانی به صرف بوسه های فرانسوی به معاشقه کشیده می شوی ...
چند دلار و چند ...
از تصویر خیالیه ذهنت که به نوشیدنی ش لب نزده خداحافظی می کنی و ...
کدوم واقعیت جای تصویر ساخته ی محو لبخندت رو می گیره ؟
ببین ، همین چند سطر پائین تر
ببین، خواهش می کنم ببین
:
* * | +
|
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
خواب دیده ام ٬ یک دست خفاش سیاه به اندازه ی آدمها
که یه مشت آدم مرده ی سفید پوش را در آغوش می کشیدند و می رفتند .
... و خفاشهایی که به لحظه تکثیر می شدند .
به گمونم این دنیا تعبیر خواب من باشد .
* * | +
|
