پیرمرد با خودش فکر کرد که عشق چیزی ورای این دنیای چهار دیواریه چند تا چند تایی عاشق شدن هاست که در جزیره ی تنهایی هاش هر زنی مثل یک شیشه ی چند ساعت قبل از خرید پر و چند ساعت بعد از خرید خالی شده است . چشم دوخت به سنگ قبر زنی که از پنجره صداش می کرد و حالا شمرد نفس هایی که به انتها می رفت و گفت راستی سنگ قبر من چند نفر رو می تونه از کنار شومینه ی گرم و کتابهای قهوه ای به بیرون بکشه ؟ چشماشو باز نگه داشت و خوابید ...
فکرشو بکن چند روز همینجور که داری کتاب "کوری"ِ ساراماگو رو می خونی به این فکر کنی که اگه یه روز تونستی فیلم بسازی حتما بسازیش! و در حین خوندن به تمام جوانب کار فکر کنی ، حتی برای جاهایی که امکان نمایشش نیست .... بعد یه روز مثلِ امروز پستچی از راه برسه و مجله ی سینمای پویا و... توش مصاحبه با کارگردان فیلم کوری که از روی رمان " کوری" ساراماگو ساخته شده ، باشه و ... ولی الان دیگه ناراحت نیستم!!
" زن سالهای سال، مردی را که قصد خودکشی داشت از این کار باز داشت ... حالا دیگر توانش تحلیل رفته، مینشیند و گوشهایش را با دست میگیرد ! .. "
آمریکا وجود ندارد . پیتر بیکسل .
و البته Enkratic ِ قدیمی ...
