تبليغاتX
--« pieCes of me »--
 
 
      











   خانه           
    ايميل


                  بخوان تا برایت بنویسم...
                 

اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است ...

بخوان تا برايت بنويسم از روزهايي که نه من منم و نه هيچ کس ِ ديگر من است . بخوان تا از امروزم برايت بنويسم امروزي که شايد ديگر هيچگاه نگذارم توي تقويم سال هايم تکرار شود تو مرا ببخش اگر اينچنين بي رحمانه همه چيز خودم و خودت را به نقد مي کشم . تقصير من نيست اشتباهي رخ داده من موجود ضعيفي بيش نيستم . انساني که با کمترين وزش بادي ساقه هايش مي شکند . اين منم شکننده ، تلخ ، تو به فکر من نباش . آينده من از آن توست تويي که نمي دانم دستخوش چه تغييراتي خواهي شد و شايد شده اي! بخوان تا برايت بنويسم چقدر راحت مادرت دل مي شکند و دلش شکسته مي شود . بخوان تا بنويسم کوچه ي علي چپ اصلا جاي خوبي نيست ... امروز اگر چنين سردم  دست خودم نيست . مادرت دستخوش جبر طبيعت شده . هيچکس نخواهد فهميد تو هم نخواهي فهميد اينروزهايي که مي نويسم وقتي مي گويم تلخ است ، اين يعني چه ! و از هيچکس هم انتظاري ندارم " خود کرده را تدبير نيست " اما مني که بيگناه مجبورم به خودم بگويم که خودم کردم و خودم کردم و خودم... بدان و آگاه باش که فقط براي آينده تو مي نويسم که بداني يک زن يعني چه و اين را هيچکدام از غرور مردان ِ سرزمين مادريت هر گز نخواهند فهميد . بدان و آگاه باش تا کنون پاک زيسته ام آنقدر پاک که گاهي از خودم شرمگين مي شوم و لعنت بر مني که تمام روزهايم به پوچي گذشت . تو چه مي فهمي خوابيدن و خوابيدن و تنها خوابيدن براي آنکه نباشي براي آنکه افکار وحشي به سراغت نيايد براي آنکه ديگران حضورت را نفهمند يعني چه؟ و تو چه انتظاري داري از مادري که جواني اش را به خيال با تو بودن خوش کرده است و آن هنگام که شايد ، که شايد تو بيايي ، من چگونه مي توانم با اين همه حس ِ منفي انساني آراسته و به دور از هر نفرتي پرورش دهم که اگر اينگونه بَدَم من هرگز احساس با تو بودن را نمي خواهم ...
بخوان تا برايت بنويسم چه حسي است احساس آدمهاي تنهايي که مي خواهند به خود ثابت کنند تنهايي زيستن هم ممکن است . بخوان تا برايت بنويسم آن شب بعد از اينکه از پل هوايي پرت شدم پايين در بين راه ياد تو افتادم پشيمان شدم و برگشتم بالا، نگو مگر مي شود برگشت ؟ که من برگشتم ... برگشتم تا برايت بنويسم" بخوان تا برايت بنويسم ..." و باز هم مي نويسم تا بداني مادرت راضي به زجر کشيدن هيچ کس نيست اگر دوستانم از من برنجند  بيشتر از آنها خودم از خودم رنجيده ام بخوان تا برايت بنويسم مادرت فقط ا َداي آدمهاي خودخواه و سنگدل را در مي آورد .. آدمهاي تنها درونشان آنقدر خالي است آنقدر پوچ است و آنقدر سرد است که مثل دستمالي چماله شده توي هر جا و بهتر بگويم توي هر سطل آشغالي جا مي شوند ... تو فرزندم چه مي داني از حس تنها بودن من ، مني که نه در اجتماع گم شده ام و نه در ميان خرده احساس هاي ديگري ... سطل آشغالم پر شده از دستمال هايي که اشک هايم را پاک کرده اند ... من براي تو مي نويسم تا بداني گوشه اتاق مادرت روزي سطل آشغالي بوده پر از خاطرات چماله شده و هنوز هم هست ، خواهد بود و اينکه اگر قرار است نباشد تا کِي هست؟ بخوان تا برايت بنويسم مادرت اينروزها تنهاست آنقدر تنها ، که جدا از همه آدمهايي که وجود دارند مي نشيند و براي تويي که شايد هرگز به وجود نخواهي آمد مي نويسد و اگر اينها را مي خواني بدان و آگاه باش مادرت دخترکي است که وقتي راه ميرود قدمهايش به شماره مي افتند و فقط به کفش هايش نگاه مي کند و براي خستگي شان دل مي سوزاند ... عزيزم بدان مادرت خدايي دارد پاکتر و بهتر از هر خدايي ديگر بدان مادرت خدا دارد . تو هم هميشه او را داشته باش او از تو نماز نمي خواهد او از تو هيچ چيز نمي خواهد او آنقدر قانع است آنقدر قانع که به يادش هم دلخوش مي کند ... بدان مادرت خدايي دارد که نمي تواند به کسي هديه اش بدهد تو هم خداي خودت را داشته باش تو هم خدا داشته باش  مگر غير از اين است که همه ما آدمها خدايي داريم براي خودمان(؟) و در آن ِ واحد بودنش ، براي هر کس به گونه اي است ... نمي دانم خدايت را کجا پيدا خواهي کرد ولي هر گاه پيدايش کردي ديگر او را گم نکن که مادرت در تمام شبها و روزها در تمام خوشي ها و مست بودنها و غم هايش او را دارد  و مطمئن باش اگر او نبود من به اين تنهايي خاتمه ميدادم و نگو مادر تو که خدا داري چرا مي گويي تنهايم ، من خدايم را براي تنهايي ام نمي خواهم من خدايم را براي پر کردن تمام خلاء هاي زندگي ام نمي خواهم ... من هم در خواستنش قانعم آنقدر قانع که او را براي بودنش مي خواهم و براي من همين بس است . تنهايي ام را با او قسمت نخواهم کرد چرا که او خودش تنهاست

                                          ادامه دارد...
                                                                          شايد !
      غصه نخور ... گریه نکن ...من اینجام

برای مشاهده بهتر عکس اینجا را کلیک کنید . 


                         *  *      | +  | 










template designer :
AFTABGARDAN