هذيون
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
فرصت لازم داريم
حتي اگر بخواهيم دوباره بخنديم ، حتي اگر بخواهيم دوباره پوچ بشيم ، براي بي رحمانه تر شدن هامون ، که توي فصلهاي اول سال مي شه از لابه لاي کلماتِ قشنگه بهاري چيزي پيدا کرد ، همون داستان هميشگي . دقت کردي چقدر بهار بي رحمه ؟ من زمستون خودمو دوست دارم که توي سرما هيشکي از خونه بيرون نمياد که هيشکي به اون يکي نمي گه " عزيزم منو چند تا مي خواي" ؟ که توي سفيدي هاش گم مي شم . که جا پاي کلاغا رو مي شه شمرد . که خوندن همه ي مينيمال هاي همه ي آدما به آدم جون ميده ... خدا فرصت يه آرزو بهمون داد که ما با اون يه آرزو يه آرزوي ديگه خواستيم و همينجور تا حالا که مُرديم و آرزوهامون رسيده به آدماي ديگه که اونها هم مثل ما با آرزو هاشون آرزو بخوان تا بميرن . خدا چقدر آرزو روي دستت مونده ... حراجشون کن .
* * | +
|
