تبليغاتX
--« pieCes of me »--
 
 
      











   خانه           
    ايميل


                  « آلبوم »
                 

تو را مي‌بينم،
کودکي
در بوستاني که مأمني‌ست براي غنچه‌ها
و گاهِ بازي.
گوش سپرده‌اي
انگار که جادو شده باشي،
با خيالِ سال‌هاي بعد
و دوران پرشورِ جواني
آنچه در عکس است محو خواهد شد.
به زودي نشاني نخواهد ماند
از حالتِ ايستادنت حتا
و نيز اثري از صداي من
که از فراسوي فرياد مي‌زند:
«صبر کن، صبر کن تا من هم بيايم».

آلبوم را ورق مي‌زنم
دخترکي را مي‌بينم
ايستاده بر کنار آب
با قامتي همچون زنبق
که در برابر هر آينه مي‌ايستد
تا تمناي دلِ خويش با او بازگويد.
اما تنها گذشتِ زمان اثبات خواهد کرد
آنچه را که آينه‌ها از آن خبر مي‌دهند.
با اين همه دلم مي‌خواهد آن‌جا باشم،
تا به دخترک هشدار دهم:
«آنچه بايد آرزو کرد؛ عشق نيست».

در عکس بعدي
ايستاده‌اي با تاجي از گل‌ها بر سرت
به سانِ تاج سعادتي
در آن هنگام که
تو را به مانند ملکه‌اي در ميان گرفته‌اند
دوستان و دلباختگانت.
عشق و علاقه‌ي همه‌شان را
در خوشبختي يا سيه‌روزي
دوام و سودي نخواهد بود
جز سايه‌اي پوچ و توخالي...
فرياد مي‌زنم:
«آنچه را از آنِ من است
به آن خيانت‌پيشگانِ ظاهرفريب مسپاريد».

جاي آخرين عکس خالي‌ست
شايد عکس درختي باشد
عريان‌شده در کمند تندباد‌ها
در حالي‌که
طلوع لطيفِ شکوفايي که
نويدش را داده بودند،
سرنوشتي جز تباهي
نصيبش نشد.
تماشاي اين عکس‌ها
گرفته‌شده در اوج جواني‌
مرا مي‌خشکاند، مي‌لرزاند.
درست به‌مانند کسي که
هيچ‌گاه نتوانست منحرف سازد
منشور چندضلعي سرنوشتش را؛
آري؛
من هم همان درختِ عريانم
که با هر تندبادي مي‌لرزد.

آلبوم را مي‌بندم.
گذشته اما در ذهنم
به مانند تصاويري نقش مي‌بندد.
و به نظر مي‌رسد
هربار که آلبوم را ورق بزنم
اوهام بازنيافتني جواني
مرا به سخره خواهند گرفت.
دخترک را مي‌بينم
بسان گل تازه‌شکفته
زمزمه مي‌کند:
«تمام آنچه به آن عشق مي‌ورزي
دوباره اين‌جا شکوفا خواهند شد»؛
«تمام آنچه از دست داده‌اي،
دوباره اين‌جا به تو باز خواهد گشت».

----

: یادم نیست شاعرش کیه !


                         *  *      | +  | 










template designer :
AFTABGARDAN