یه روز بعد از خواب عصرگاهی، بیش از یک دهه بعد، خانه ای جدید در امریکا!
باید برای هر دختری شعری نوشته شود
حتی اگر مجبور باشی
این دنیای لعنتی را
وارونه کنی!خانه ای جدید در آمریکا
ریچارد براتیگان
تمام.
نقطه سر خط هم ندارد.
دنبال چیزی نباش.
با خودت هستم.
تویی که دیگه هیچ وقت ذل نمی زنی به من و نمی خندی با من .
اینجوری " %&^^%*%(*(& " تمام شدی.
با خودت هستم .
با تو .
راحیلا.
چه اندیشیده ای؟
قطاری که رفت
در مسیر بازگشت
جای " تو " را پر می کند
با توی دیگری!
قلب من اما
در حجمی خالی
می طلبد
.
.
.
" تو" را
دائـــــــــــــم
....
واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده است .
(ژان لوک گدار)
بیا قول بدیم دیگه هیچوقت حرفهای نگفتمون رو به چشمهامون نسپریم و ...
راستی تولدت مبارک!
16 خیلی خوبه ولی اگه دوشنبه ها نبودن زندگی مهربون تر بود ، نبود؟!
وقتی " سر انجام " انجام نمی شود!
پنجره باز
گویا نیمه ات از شب گذشته
می کشم سیگاری
به روی سفیدی دیوار
تمام که می شود-می شوی-
دست بر نمیدارد
شر خاطره ات از حافظه ام
چند برگ می شود
پیوسته به مرور
امتحانت را
خوب پاس شده ام!
سال ها رفتند .
این دانه ، دانه ، دانه
برف که می نشیند
روی سپیدی موهای شقیقه ات
...
آخرین تصویر از
لبخند محو زمستانی تو می شود
هر شب ........... تنهایی .
به بهانه ی کشف خودت روزهای زیادی را ایستاده فکر خواهی کرد ، همه ی مشغله هایت را بیرون خواهی ریخت . خواهی فهمید ، خیلی زود خواهی فهمید که شده ای سطل زباله ی دیگران ، آزمون و خطا ، آزمون و خطا و در آخر فقط خطایش می ماند . شهر دیگر قشنگی خاصی ندارد . قشنگی اش که به آدمهایش بود و تو. آدمهایی با دست های مردانه ، آدمهایی با چادر های گلدار، آدمهایی با آبنبات های رنگی . از خاص بودنش هم نپرس . آدم که شعله نیست ، دائم بسوزد و تمام نشود . آدمی با هر کیفیتی که باشد ، آخر آدم است .
در من کسی ... بادی ... حرفی ... دیگر نیست .
عاشقان گياهانند
كه ريشه هايشان فرو رفته است
در كف دست من
در استخوان كتف تو
در جمجمه شكسته من
و اين خاطرات من و توست
كه توت مي شود يك روز
انار مي شود گاهي
كه ديروز انگور شده بود
كه فردا زيتون و تلخ."بيژن نجدي "
سری بالای بقیه سرها!
زلزله میاد ، من و همه ی آدمایی که می شناسم ، می میریم . چند سال بعد قبرهامون می شه آثار تاریخی ! میراث فرهنگی دورمون حصار می کشه و اگه کسی بخواد برامون فاتحه بخونه باید بره در ورودی بلیط تهیه کنه! اونقدرها هم سرمون شلوغ نمی شه که بخوان پارکینگ اختصاصی بزنن و از این راه هم بلیط تهیه کنیم!!
هـــــــیچ
ته مانده هامون همین یک خط بود که تمام شد .
این نه آن چهل سالگی است که دنبالش بودم
ایستاده بودم کنار چرخ و فلک توی پارک و فقط نگاه می کردم .
رفتم بدون پول سوار شدم ، با بچه هایی که انگار همسن و سال خودم بودند ، داشتیم بلند بلند می خندیدیم و من به دختری که کنار چرخ و فلک ایستاده بود و فقط نگاه می کرد خیره شده بودم ، من بلند تر می حندیدم و اون آروم آروم با یه لبخند کم رنگ منو جستجو می کرد .
سنگینی دستی روی شونه هام و تکرار یه اسم که هر چی بیشتر می شنیدم آشنا تر میومد ،
به خودم که اومدم ، دیدم بیست و سه سالمه ، میون تاریکیه یه پارک ام و صداهایی که توی سکوتم گم شده بودند ...
تازه فهمیدم چقدر به کودکی هایم بدهکارم .
این اشکهای دستمالی شده
می شینم توی اتوبوس .
جاده
جاده ، ابر
جاده ، ابر ، نم نم
جاده ، ابر ، نم نم ، بارون
دست می کشم روی شیشه
قطره قطره هان که از اونطرف شیشه شره می کنن پایین
جاده ، ابر ، نم نم ، بارون ، ماشین ها
ماشین ها برف پاکن هاشون رو می زنن
1....2....3.... و شمارش بی وقفه
جاده ، ابر ، ... ، ماشین ها ، من
حس مطلق کندن
چه کندن یه برگ از دفترچه ی خاطرات ، چه ... چه دل کندن .
جاده ، من ، دستهای در هم گره خورده ی صندلی ِ هفت و هشت .
جاده ، ... ، دستها ، مرور خاطرات لعنتی .
جاده ، ... ، مرور خاطرات لعنتی ، مرور لعنتی خاطرات .
جاده ،... ، مرور لعنتی خاطرات ، سکوت .
جاده ،... ، سکوت .
جاده ، سکوت .
سکوت .
( )
و بستن چشمها
تکرار پیوسته ی مطلق توی ذهن ...
تمام .
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام / ...
"سنگین ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی می رسید تخته سنگ می غلتید و به پایین دره می افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ در اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، لبه های تیزی که دست های سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندی های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تخته سنگ را قل می داد و بالا می برد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچک تر شد و شیب هموار و هموارتر و …این روزها سیزیف تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخره ای بود به همراه قرص های مسکن و کارت های اعتباری اش در کیفی می گذارد و با خود می برد.صبح سوار آسانسور می شود و به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش می رود که محل مجازاتش به حساب می آید. بعد از ظهر ها دوباره به پایین بر می گردد."
مجازات / استفان لاکنر / ترجمه اسدالله امرایی
.
- ... و سکوت مجازات ابدی من و توست ، از همین بلندترین قله ای که گویا فتح اش نا ممکن است .

