این نه آن چهل سالگی است که دنبالش بودم
ایستاده بودم کنار چرخ و فلک توی پارک و فقط نگاه می کردم .
رفتم بدون پول سوار شدم ، با بچه هایی که انگار همسن و سال خودم بودند ، داشتیم بلند بلند می خندیدیم و من به دختری که کنار چرخ و فلک ایستاده بود و فقط نگاه می کرد خیره شده بودم ، من بلند تر می حندیدم و اون آروم آروم با یه لبخند کم رنگ منو جستجو می کرد .
سنگینی دستی روی شونه هام و تکرار یه اسم که هر چی بیشتر می شنیدم آشنا تر میومد ،
به خودم که اومدم ، دیدم بیست و سه سالمه ، میون تاریکیه یه پارک ام و صداهایی که توی سکوتم گم شده بودند ...
تازه فهمیدم چقدر به کودکی هایم بدهکارم .
+ نوشته شده در جمعه یکم مرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط
