چه ماهرانه یکی می برد عشق

پیرمرد با خودش فکر کرد که عشق چیزی ورای این دنیای چهار دیواریه چند تا چند تایی عاشق شدن هاست که در جزیره ی تنهایی هاش هر زنی مثل یک شیشه ی چند ساعت قبل از خرید پر و چند ساعت بعد از خرید خالی شده است . چشم دوخت به سنگ قبر زنی که از پنجره صداش می کرد و حالا شمرد نفس هایی که به انتها می رفت و گفت راستی سنگ قبر من چند نفر رو می تونه از کنار شومینه ی گرم و کتابهای قهوه ای به بیرون بکشه ؟ چشماشو باز نگه داشت و خوابید ...

بگو

توی این زمستون سرد و برفی ۸۶ گاهی حتی "گاهی" دلت برای من تنگ نمی شه ؟

کسی یه سگ اشک لیس ندیده ؟!

فکرشو بکن چند روز همینجور که داری کتاب "کوری"ِ ساراماگو رو می خونی به این فکر کنی که اگه یه روز تونستی فیلم بسازی حتما بسازیش! و در حین خوندن به تمام جوانب کار فکر کنی ، حتی برای جاهایی که امکان نمایشش نیست .... بعد یه روز مثلِ امروز پستچی از راه برسه و مجله ی سینمای پویا و... توش مصاحبه با کارگردان فیلم کوری که از روی رمان " کوری" ساراماگو ساخته شده ، باشه و ... ولی الان دیگه ناراحت نیستم!!

:|

" زن سال‌های سال، مردی را که قصد خودکشی داشت از این کار باز داشت ... حالا دیگر توانش تحلیل رفته، می‌نشیند و گوش‌هایش را با دست می‌گیرد ! .. "

آمریکا وجود ندارد .  پیتر بیکسل .
و البته Enkratic ِ قدیمی ...