چه ماهرانه یکی می برد عشق
پیرمرد با خودش فکر کرد که عشق چیزی ورای این دنیای چهار دیواریه چند تا چند تایی عاشق شدن هاست که در جزیره ی تنهایی هاش هر زنی مثل یک شیشه ی چند ساعت قبل از خرید پر و چند ساعت بعد از خرید خالی شده است . چشم دوخت به سنگ قبر زنی که از پنجره صداش می کرد و حالا شمرد نفس هایی که به انتها می رفت و گفت راستی سنگ قبر من چند نفر رو می تونه از کنار شومینه ی گرم و کتابهای قهوه ای به بیرون بکشه ؟ چشماشو باز نگه داشت و خوابید ...