فکر کنم آدم بهتره یه گناه گنده انجام بده تا هر وخ یه اتفاقی افتاد هی نگه خدایا آخه چه گناهی انجام داده بودم که باید اینجوری می شد ؟!

فکر کنم بهتره همه جواب خداحافظ ُ حتما بدن تا سلام چون به هر حال پیشگیری بهتر از درمانه اینجور که میگن !

فکر کنم بهتره آدم هر وخ از چیزی اذیت میشه تا جون داره گریه کنه و ناراحت بشه تا عقده نشه گوشه ی دلشو بعد یه دفه بزنه بیرون !

فکر کنم بهتره آدم هر وخ از چیزی اذیت میشه تا جون داره هیچی نگه ٬ چون ممکنه به تدریج یادش بره و عقده هم نشه !

فکر کنم ترکیب خوبی بشه یه نقطه و دیگه هیچی تا یه مدت بعدش که اومدی بالا !

فکر کنم آدم لیاقت خیلی چیزها رو نداره لابد ٬ که نداره!

فکر کنم حتی یه لبخندِ ماسیده هم توی یه عکس می تونه تا ساعتها سوژه بشه واسه بی خوابی !

...

راستش رو بخوای من همیشه فکر میکنم که دارم فکر می کنم وگرنه حتی در شدیدترین شرایط فکری هم حواسم جای دیگَس ٬ فقط چون نمی دونم کجا میگم دارم فکر میکنم .

 

چیزهای زیادی که بهشون معمولی ام !

...
دلم به جا نیست
پایم به راه نمی آید
هنوز چیزهای بسیاری هست
که دوست شان دارم.
...
و بعد ... یک طوری پرده را کنار میزنم
که باد از شمارش مردگان بی گورش
نفهمد که یکی کم دارد .

(سید علی صالحی)

بهترین بابای (آدم) دنیا داره پیر میشه ٬ این موضوع تموم فکر و زندگیم شده که حتی صبورترین آدما رو هم از پا می ندازه ... حالا ٬ کاش حداقل بودی .

تنها صدات ...تنها هدیه ی روز تولدم حسرت (  )

می شینم ٬ می شینم و همینجور خیره نگاه می کنم به مانیتور در حالیکه با گرفتن shift صفحه کلید سعی می کنم بفهمم توی بلاگفا کاما از ترکیب کدوم دوتا کلید نوشته می شه ! می شینم و می نویسم توی همین صفحه ی سفید که همیشه دوست داشتم نبود ٬و همیشه گاهی دلم براش تنگ می شه . به چی فکر کنم ؟ وقتی دوست ندارم به چیزی فکر کنم ٬وقتی حتی نمی تونم سعی کنم که به چیزی فکر نکنم چون اونوقت نتیجه ی عکس میده ! به ساعت نگاه کنم همینجور مسخره هر شب می گذره . جالبه ٬ اینکه آدم گاهی وقتها هیچیش نمی شه ٬ واقعا من هیچیم نمی شه ! نمی خوام داستان بنویسم ٬ دوست دارم شعر بخونم با این پیش زمینه که می دونم حتما زود خسته می شم . اوووووم ... اینکه آدم زور میزنه تا یه چیزی بنویسه چون پیش خودش نتیجه گرفته که زور زدن واسه نوشتن حداقل می تونه فکر آدم رو به چیزای یه دفعه ای مشغول نکنه ٬ مسخرس ٬ نه ؟ بذار بنویسم که مثلا امروز چون انگشت کوچیکه ی پای چپم دیشب شدیدا دچار خرابی شده بود نمی تونستم راه برم ٬ و احساس کردم چقدر همه یه جوری به یه آدم شل نگاه می کنن ٬ شاید یه ترحم احمقانه یا یه جوری خودشون رو زدن به اون راه که انگار ندیدن ٬ مسخره بود امروز ٬ امشب . شاید تنها چیزی که داشت فهمیدن همین ترکیبه ساده ی دو تا کلید بود و یه کاما مثله پاگیر پله ها واسه نفس تازه کردن و دوباره راه افتادن ٬ نقطه.

می دونی
آدم گاهی وقتها به احترام یک نفر
همه ی احترام های دیگرو می بازه .